تبليغاتX
اللهم انا نرغب اليك في دولة كرِيمة تعز بها الاسلام و اهله و تذل بها النفاق و اهله پروردگارا ! ما را آرزوي آستان قرب تو در دولت كريمانه يارست همان كه اسلام و يارانش را شوكت بخشد و دوروئي و اهلش را ذلت

ســـــوتـــــه دل



 

نمی دانم چه شده هر چه هست از خودم خیلی فاصله گرفته ام نمی توانم هواسم را روی موضوع خاصی متمرکز کنم نمی دانم از جاماندگان قافله شهدا بنویسم یا از خود شهدا یا راهی که رفتن راهی که آنها رفتن و ما ادامه دهنده آن مسیر هستیم و نمی دانم آیا توانستیم راهور خوبی باشیم یا نه ٬ راهی  که آنها رفتن عاشقانه بود راهی که نه از روی ریا بود و نه برای کسی ٬ راهی بود  فقط برای خدا در پیش گرفته بودند و توقعی از کسی نداشتند آنها آسمان دلشان آبی آبی بود  اما ما ٬ می گویند حافظه افکار عمومی غیر ضعیف است خیلی چیزها را خیلی خیلی زود فراموش می کنند انکار اصلاْ چیزی وجود نداشت ما یادمان رفته برای چه انقلاب کرده ایم و برای چه جنگیدیم از همه بدتر جوانان پاک سرشت این مرز و بوم را به فراموشی سپردیم همه چیز هست اصلا چیزی که نیست یاد و نام شهدا است دیگر خیلی چیزها برای ما تکراری شده هر وقت خواستیم کاری بکنیم یا بلد نبودیم چه کار کنیم یا کاری کردیم که نکردنش بهتر از کردنش بود هر چه هست ما پرواز را فراموش کردیم دیگر شهر های ما بوی ایثار و شهادت نمی دهد دیگر شهر ما را شیمیایی می کند دیگر بحث پست و مقام در میان مردم گرم گرم است با اینکه هوا بس ناجوانمردان سرد است دیگر آسمان ما رنگش آبی نیست دیگر ما پرواز را فراموش کرده ایم.  می گویند

پرنده ای  بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت :من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي.
پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب مي دانم . اما گاهي پرنده ها و انسان ها را اشتباه مي گيرم .
انسان خنديد و به نظرش اين بزرگ ترين اشتباه ممكن بود .
پرنده گفت : راستي ، چرا پر زدن را كنار گذاشتي ؟
انسان منظور پرنده را نفهميد ، اما باز هم خنديد .
پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست چيست . شايد يك آبي دور ، يك اوج دوست داشتني .
پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است . درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود .
پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد ...آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي .

 آری ما پرواز و آسمان را فراموش کرده ایم دیگر آسمان ما آبی نیست آیا اسیری که بوسیله زنجیر بسته شده می تواند نسیم صبحگاهی را تعقیب کند ما بنده دنیا  هستیم .

+ نوشته شده در ساعت 9:32;  توسط عاشق شهادت;  | 

 

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است اینی که مگم دیگه محرمانه نیست چون که محرمی نیست اینی که مگم از روی صفای دل است ٬ دیگه دلتنگ  و تنهایم ... باید رفت باید دور شد از همه آنچه تو را می آزارد و همه آنچه تو را خوشحال می کند باید رفت ... باید رفت ... نه چون بهانه ای برای رفتن نیست... که چون بهانه ای برای ماندن نیست... که چون در میان این همه آدم تنهایی نیست!... باید رفت ولی نمی دانم چرا دلم رفتن را باور ندارد چرا اشکها همچون باران بهاری خاطر دل را مکدر می کند...  باید رفت...

یاد من باشد تنها هستم ...ماه بالای سر تنهایی است ...

                                                                                 بدرود!!!!!!!!!!!!؟

+ نوشته شده در ساعت 11:5;  توسط عاشق شهادت;  |