تبليغاتX
اللهم انا نرغب اليك في دولة كرِيمة تعز بها الاسلام و اهله و تذل بها النفاق و اهله پروردگارا ! ما را آرزوي آستان قرب تو در دولت كريمانه يارست همان كه اسلام و يارانش را شوكت بخشد و دوروئي و اهلش را ذلت

ســـــوتـــــه دل



 


 آدمک زندگي سرده مگه نه؟       دل عاشق پر درده مگه نه؟

 


آدمک دلها محبت ندارن          آدما پا رو محبت ميذارن

 


آدمک درياي درده دل من         گل پژمرده و زرده دل من

 


آدمک دنيا چه تنگه مگه نيست؟           جاي دل،تو سينه سنگه مگه نيست؟

 

 

 


آدمک خنده ها مردن رو لبا              آدمک اشکي ندارن آدما

 


آدمک به من بگو خدا کجاست             منو آروم بکنه اگه اون خداست

 


آدمک جز تو برم به کي بگم درده دلو؟               آدما دل ندارن گوش نميدن حرف دلو

 


آدمک دل نميخواد گريه کنم                  آدمک دلم ميخواد خنده کنم

 


ميبيني؛دل ديگه ديوونه شده                  خونه دل ديگه ويرونه شده

 


آدمک دست و پاهات چوبي و خشکند ميدونم            تو سينت جاي دلو خالي گذاشتن ميدونم

 


آدمک ميخوام برم يه شهر دور                   توي شهرخدا تو شهر نور

 

 

آدمک مياي بريم شهر خدا             پيش اون شکوه کنيم از آدما

 

+ نوشته شده در ساعت 13:31;  توسط عاشق شهادت;  | 

 

 

شب ميلاد مولا علي (ع) در کنار سنگر نشسته بود و قرآن مي خواند . مؤذن سنگر

 

 اطلاعات عمليات بود و فرمانده يک تيم اطلاعاتي . چند دقيقه بيشتر به اذان نمانده

 

بود که خمپاره اي در آغوشش گرفت .


براي شهيد «‏ سيد مهرداد نعيمي » دو مزار ساخته اند ‍؛ يکي در محور مقدم طلائيه و

 

 ديگر در زادگاهش صومعه سرا که هر مزار ، بخشي از بدنش را به يادگار در خويش

 

 مي فشارد .


من پاره هاي گوشت و حتي موهاي جوگندمي سيد را روز بعد از شهادتش در همان

 

 طلائيه ديدم ؛ وقتي که نصف سالم بدنش را شب پيش با خود به معراج برده بودند .

 


دو ، سه روز بعد در وصيت نامه اش چنين خواندم: خداوندا ! از تو مي خواهم که

 

هنگام شهادت پيکرم را هزاران تکه کني تا هر تکه اي ،تکه اي از گناهانم را با خود

 

ببرد .

+ نوشته شده در ساعت 11:58;  توسط عاشق شهادت;  | 

 

داشتم به وبلاگها یه سری می زدم که به این مطلب جالب از وبلاگ پیله برخوردم حیف ام آومد شما بی نصیب بمانید چون حرف دل خیلی از ما ها ست

 

 

قرار نبود اینطور بشود !

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++

 

قرار نبود اينطور بشود ! قرار نبود "حضور" محدود شود به شبهاي جمعه  ... قرار نبود

 

هواي اين شهر كه به غيرت و تعصب و ايمان شهره  بود خفه مان كند . قرار نبود

 

چاپلوسي و رياكاري از واحدهاي اصلي دانشگاه جامعه باشد . .. قرار نبود حرف حق

 

گفتن  به جلسات غير رسمي و پشت درهاي بسته موكول شود . اصلا قرار نبود

 

"حق" محرمانه شود !

 

قرار نبود كسي به خاطر انجام وظيفه اي كه به خاطر آن از بيت المال حقوق و پاداش

 

 مي گيرد منت گذار و متوقع باشد ... قرار نبود سر به سر هم بگذاريم  و بعد اگر به

 

خودمان آمديم به قول آن شهيد سعيد ببينيم يكي سرمان را پايين فشار مي دهد كه

 

 بخور و ... سر از آخور بلند نكن ... قرار نبود در اين شهر كه كسي درآن غريبه نيست

 

احساس غريبي بكنيم. ... دردآور است . توي اين شهر كه دارد در شلوغي و الودگي

 

به پايتخت مي رسد به هر اداره و نهاد و سازماني كه نگاه مي كني رييس و مدير و

 

مسوولش يا روزگاري رزمنده  بوده و حتي زخمي به يادگار دارند يا عضو هسته

 

مقاومت و بسيجي فعال و حداقل  ادعاي بودن در متن حادثه را دارد  ... اما هر طرف را

 

 نگاه  كني  دادت درمی آيد كه قرار نبود اين طور بشود!! چندي پيش وقتي در جلسه

 

اي مكالمه پر تنش دو نفر از رزمندگان ديروز و مسوولين امروز را ميديدم كه با چه

 

عبارات و لحني روبروي هم ايستاده اند چيزي توي دلم فرو مي ريخت  ... هر دو را تا

 

حدودي مي شناختم شايد چند خاطره از روزهايي كه در گردان حبيب و لشكر

 

عاشورا يار و رفيق هم بودند را به ياد مي آوردم ... حالا چه مي ديدم ... افسوس كه

 

 بعضي احوال توجيه پذير نيستند ... همين مي شود كه دلمان نمي آيد ديگر از بعضي

 

 ها  خاطره بشنويم ... همين مي شود كه اينقدر غريب مي شويم در اين شهر با اين

 

ادارات و اين مسوولان حزب اللهي و رزمنده اش ... و گريه مان مي گيرد بر اين همه

 

بيراهه كه مي رويم و رويمان نمي شود در آستانه هفته دفاع مقدس سر بالا كنيم

 

 و ... ميچسبيم به شهدا كه بدجوري برنده ميدان شدند و ... افسوس مي خوريم به

 

 حال آنها كه مهر جهاد بر پيشاني شان خورد ولي حالارنگ و ريا نصيبي  از آن صفا

 

برايشان نگذاشته !

 

بله ... قرار نبود اين طور بشود . قرار نبود خيبري ها وبدري ها و كربلايي ها اين قدر

 

سر و صدا داشته باشند !!!! قرار نبود پشت هم را خالي كنند ... قرار نبود پشت هم

 

صفحه بگذارند ... اگر كمي از بركات آن ماههايي كه در جبهه نفس كشيدند توي

 

جانشان مي ماند مي توانستند  آبادمان كنند ... مي توانستند مرد خوب قصه هاي

 

 واقعي باشند كه براي بچه هامان مي گوييم ... افسوس !هنوز بايد به بچه هاي دهه

 

 30 انقلاب قصه كدو قلقله زن و شنگول و منگول را گفت ... قرار نبود اين طور بشود !

 

+ نوشته شده در ساعت 7:24;  توسط عاشق شهادت;  | 

 

 

 

زمان بازرگان به من برچسب چریک فدایی زدند.

 

زمان بنی صدر برچسب منافق!

 

هر قدمی که در راه خدا و بندگان مستضعف او برداشتم برچسب بارانمان کردند.

 

حالا روزی 10 برچسب دشت می کنیم.

 

اما عزیزان من دلسرد نباشید:

 

حاشا که بچه بسیجی میدان را خالی کند.

 

+ نوشته شده در ساعت 11:34;  توسط عاشق شهادت;  | 

 

  

 
 

زماني كه آماده مي‌شويد

 

 

براي عمليات 70 مرتبه قل هوالله را بخوانيد.

 

 

زماني كه شروع به حركت مي‌كنيد

 

 

 بايد لاحول و لاقوه الا بالله العلي العظيم را بگوييد

 

 

 و زماني كه مي‌خواهيد تيراندازي كنيد

 

 

 براي هر تيرتان سبحان‌الله بگوييد.


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در ساعت 12:53;  توسط عاشق شهادت;  | 

 

 

 

 

خیلی گشته بودیم نه پلاکی  نه کارتی

 

 

چیزی همراهش نبود.

 

 

لباس فرم سپاه به تنش بود.

 

 

چیزی شبیه دکمه ی پیراهن در جیبش نظرم را

 

 

جلب کرد.

 

 

خوب که دقت کردم دیدم یک نگین عقیق است.

 

 

که انکار جمله ای رویش حک شده .

 

 

خاک و گل ها را پاک کردم .

 

 

دیگر نیازی نبود دنبال پلاکش بگردیم.

 

 

روی عقیق نوشته بود.:

 

 

" به یاد شهدای گمنام "

 

+ نوشته شده در ساعت 9:57;  توسط عاشق شهادت;  | 

 

عاشقی یعنی سکونت در حریق

 

 

عاشقی یعنی همین زخم عمیق

 

 

هر که عشقش بیش زخمش بیشتر

 

 

 

حرف دل

 

خدایا! دوست دارم آب شوم از دوستی و عشق تو.

 

+ نوشته شده در ساعت 23:14;  توسط عاشق شهادت;  | 

 

 

شاید این روزها بود آقا مهدی باکری بچه های لشکر ۳۱ عاشورا را جمع کرده بود و می فرمود:

 

 

قافله ما قافله از جان گذشتگان است

 

هر کس از جان گذشته نیست با ما نیاید 

 

 

حرف دل:

 

خدایا ما را وفادار و پایدار خون شهیدانمان قرار بده

 

یاعلی!

 

+ نوشته شده در ساعت 15:29;  توسط عاشق شهادت;  | 

 

 

نمی دونم چی بنویسم هفته دفاع مقدس هم تمام شد و من سردر گم

 

نمی دونم چی بنویسم امروز بعد از افطار شبکه ۴ قسمتهای از فیلم

 

آژانس شیشه ای را پخش می کرد و تصویری همزمان با آن از رزمندگان

 

نشان می داد قصه ای که حاج کاظم تعریف می کرد حرف دل رزمندگان درد

 

 کشیده بعد از جنگ بود با اینکه اون قصه حرف دل رزمندگان بود ولی اگر

 

دقت کنیم حرف دل ما هم که جبهه و جنگ را ندیدیم نیز هست قصه حاج

 

کاظم این بود 

 

 

می دونم بد موقعی برا قصه شنیدنه؛

 

ولی من،می خوام براتون یه قصه بگم.

 

وقت زیادی ازتون نمی گیرم.

 

یکی بود،یکی نبود...

 

یه شهری بود،خوش قد و بالا.

 

آدمایی داشت،محکم و قرص.

 

ایام،ایام جشن بود؛جشن غیرت.

 

همه تو اوج شادی بودن که یه هو یه غول حمله کرد به این جشن.

 

اون غول،غول گشنه ای بود که می خواست کلی از این شهرو ببلعه.

 

همه نگرون شدن؛

 

حرف افتاد با این غول چی کار کنیم؟

 

ما خمار جشنیم؛

 

بهتره سخت نگیریم...

 

اما پیر مراد جمع گفت:

 

باید تازه نفسا برن به جنگ غول.

 

قرعه به نام جوونا افتاد؛

 

جوونایی که دوره ی کُرکُریشون بود،رفتن به جنگ غول...

 

غول،غول عجیبی بود...

 

یه پاشو می زدی،دو تا پا اضافه می کرد.

 

دستاشو قطع می کردی،چند تا سر اضافه می شد.

 

خلاصه چه درد سر...

 

بالاخره دست و پای آقا غوله رو قطع کردن و خسته و زخمی برگشتن به شهرشون،

 

که دیدن پیرشون سفر کرده...

 

یکی از پیر جوونای زخم چشیده جاشو گرفت.

 

اما یه اتفاق افتاده بود؛

 

بعضیا این جوونا رو طوری نگاشون می کردن که انگار،غریبه می بینن...

 

شایدم حق داشتن...

 

آخه این جوونا مدت ها دور از این شهر،با غوله جنگیده بودن.

 

جنگیدن با غول آدابی داشت،که اونا بهش خو کرده بودن.

 

دست و پنجه نرم کردن با غول،زلالشون کرده بود.

 

شده بودن عینهو اصحاب کهف؛

 

دیگه پولشون قیمت نداشت...

 

اونایی که تونستن خزیدن تو غار دلشونو اونایی هم که نتونستن،مجبور به معامله شدن...

 

من شما رو نمیشناسم؛

 

اما اگه مثل ما فارسی حرف می زنید،پس معنی غیرتو می فهمید؛

 

این غیرت داره خشک می شه.

 

شاهرگ این غیرت...

 

کمک کنید نذاریم این اتفاق بیفته؛

 

من برای صبرتون یه "یا علی" می خوام،

                                                                                      همین!

 

+ نوشته شده در ساعت 21:25;  توسط عاشق شهادت;  | 

 

دیوانه ای در بیابان هنگامی که دیوانگی اش شدت می یافت به

 

آسمان نگاه می انداخت و می گفت : خدایا ! اگر تو دوست داشتن

 

نمی دانی و این کار پیشه ی تو نیست من تو را همیشه دوست

 

می دارم تو اگر چه دوستان زیادی داری اما من بجز تو کسی را

 

دوست ندارم چگونه با تو بگویم که دوست داشتن از من بیاموز!

 

+ نوشته شده در ساعت 9:14;  توسط عاشق شهادت;  | 

 

 

 

 هفته دفاع مقدس گرامی باد

 

  

 

وقتی که همه ی آب ها از آسیاب افتاد عده ای در مهرآباد از هواپیما پیاده شدند چمدانهای

 

 

بعضی هاشان پر بود از پول و کارت اعتباری و داخل سامسونت برخی دیگر پر بود از پرونده

 

 

های تحصیلی و مدارک تخصصی . آنهایی که وجودشان را برای مملکت از شر جنگ خانمان

 

 

سوز حفظ کرده بودند! بعد از چند روز استراحت خیلی روشنفکرانه پرسیدند : " چرا جنگیدید؟"

 

 

و بعضی ها که صدایشان در اثر استنشاق گازهای شیمیایی در نمی آمد و بعضی دیگر که

 

 

 کس و کارشان را از دست داده بودند و آهسته گفتند : "ما نجنگیدیم ٬ دفاع کردیم "

 

 

شما تشریف نداشتید ٬ یک عده آمده بودند خرمشهر و بهنام محمدی ۱۳ ساله سعی می کرد

 

 

آنها را بیرون کند ٬ اما نشد ٬ غیرتش تحمل ماندن نداشت و رفت

 

 

شما تشریف نداشتید ٬ سوسنگرد را گرفتند ٬ چه بلاها که بر سر زنان و دختران بی پناه آوردند.

 

 

شما تشریف نداشتید ٬ شهرها را که بمباران می کردند بچه های کوچک زیر آوار می ماندند.

 

 

شما تشریف نداشتید ٬ ما نجنگیدیم ٬ دفاع کردیم

 

+ نوشته شده در ساعت 22:5;  توسط عاشق شهادت;  |