
خــــــــــــــــــدایـــــــــــــــــــــــــــــــــا
زمین برایم تنگ شده .
دلم گرفته.
فقط یک چیزی می خواهم.
شهادت شهادت شهادت

مصطفی می گفت:
اگر خدای بزرگ از من سندی بطلبد " قلبم" را ارائه خواهم کرد
و اگر محصول عمرم را طلبید "اشکم" را تقدیم خواهم کرد ![]()

یاد و نامشان گرامی باد

شهید مهدی زین الدین نه تنها بر دلها حکومت می کرد که خود اهل دل بود و تا این
دست نمی داد آن میسّر نبود.
اهل مناجات و راز و نیاز شبانه بود هیچ وقت فراموش نمی کنم شبهایی را که با او در
یک اتاق یایک ساختمان بودیم غالباً با صدای گریه های عاشقانه اش بیدار می شدیم
هنوز هم زمزمه های سحرش در وجود ما نفس می کشد.
شبی در مقرّ بودیم که ایشان از مأموریتی طولانی باز آمد. نکته ای که هر وقت به
یادش می افتم منقلب می شوم دیرگاه بود و ما مست خواب و سرگرم رؤیاهای خوش
خویش. ناگهان صدای گریه ای شگفت، رشته های رنگارنگ خوابمان را آشفت.
بچه ها سراسیمه سر برداشتند و گوش خواباندند از صدای گامهای آشنای گریه اش
که در مقرّ پیچیده بود دریافتیم آقا مهدی از مأموریت بازگشته است!
و این درست ۱۰ روز قبل از شهادتش بود او در خلوت خویش به دعا دست برداشته بود
و با خدای خویش راز و نیاز میکرد.
(برگرفته از خاطرات حاج علی ایرانی از کتاب راز و نیاز شهدا)

یکی از دوستان ونزدیکان مرحوم ملکی تبریزی (ره) عارف والامقام میگوید:
مرحوم ملکی شبها که برای تهجد و نماز شب بپا می خواست ابتدا در
بسترش مدّتی صدا را به گریه بلند می کرد سپس بیرون می آمد و نگاه به
آسمان می کرد و آیات(إنَّ فی خَلقِ السَّمواتِ وَ الأَرض) را می خواند و سر
به دیوار می گذاشت و مدتی گریه می کرد و پس از تطهیر نیز کنار حوض
مدتی پیش از وضو می نشست و می گریست و خلاصه از هنگام بیدار
شدن تا آمدن به محل نماز و خواندن نماز شب ، چند جا می نشست و
برمی خواست و گریه سر می داد و چون به مصلایش می رسید دیگر
حالش قابل وصف نبود.
(بر گرفته از کتاب سیمای فرزانگان)
شهید زین الدین که شاگرد چنین مردانی است شیوه آنان رادر دل شب
پیش میگیرد.
مرا در این ظلمات، آن که رهنمایی کرد
نماز نیمه شب بود و گریه سحری

شهادت قلبی است که خون حیات را در شریانهای سپاه حق می دواند و آن
را زنده می دارد . اگر شهید نباشد خورشید طلوع نمی کند و زمستان سپری
نمی شود ٬ اگر شهید نباشد چشمه های اشک می خشکد ٬ قلبها سنگ
می شود و دیگر نمی شکند و سرنوشت انسان به شب تاریک شقاوت انتها
می گیرد و امید صبح و انتظار بهار در سراب یأس گم می شود.

عدد یک در جبهه عجب اکسیری بود:
یک خدا ٬ یک هدف ٬ یک وسیله ٬ یک سلیقه ٬ یک شکل ٬ یک رنگ لباس ٬ یک قبله
٬ یک نوع غذا ٬ یک دل ٬ یک فرمانده ٬ یک صف ٬ یک حرکت
یادش بخیر!؟
آب جیره بندی شده بود آن هم از تانکری که یک صبح تا شب زیر تیغ آفتاب مانده بود مگر
می شد خورد! به من آب نرسید لیوان را به من داد و گفت : من زیاد تشنه ام نیست نصفش
رو خوردم . بقیه اش رو تو بخور گرفتم و خوردم .
فرداش بچه ها گفتند که اصلاْ جیره هرکس نصف لیوان آب بود.

پی نوشت:
تخریب چی کسی است که اول نفس خود را تخریب کند

حقیقت این است که هرچه بگوییم خسته شده ایم
و بریده ایم اسلام دست از سر ما بر نمیدارد
ما باید بمانیم و کاری را که می خواهیم انجام بدهیم
همیشه باید مشغول یک مطلب باشیم و آن (عشق) است
اگر (عاشقانه) با کار پیش بیایی به طور قطع بریدن
و عمل زدگی و خستگی برایت مفهومی پیدا نمی کند
چمران می گفت :
هنگامی که شیپور جنگ نواخته شود شناختن مرد از نامرد آسان می شود
پس ای شیپورچی بنواز!

پی نوشت!
" شهید " زیباترین زخم بر پیکر هستی
و " شهادت " زیباترین غزلی است که بر لیهای سرخ حقیقت می تراود.
مصطفی می گفت :
زیباترین لحظات حیاتم اوقاتی بود که کاملاْ یقین داشتم در آغوش مرگ فرو
می روم و هیچ انتظاری از کسی نداشتم و هیچ آرزویی در سر نمی پروراندم
ستارگان آسمان در آن شب صاف ٬ زیبا و آنقدر دل انگیز بودند که کمتر نظیر
آن را دیده بودم . از اعماق آسمان بلند در دامان سکوت کهکشان عالم چه
زمزمه های اسرار آمیزی می شنیدم.

پی نوشت:
ای قلب من ! این لحظات آخرین را تحمل کن ... به شما قول می دهم که پس از چند
لحظه ٬ همه ی شما اعضا و جوارح در استراحتی عمیق و ابدی آرامش بیابید...

من خیلی دوست داشتم که شهید شوم و جسدم در کنار مفقودین
بماند و جنازه ام بر نگردد والله آرزوی دیرینه ام نیز همین
بوده که اگر شهید بشوم سرگذشتی از زندگی من و نشانه ای از
جنازه من و یا هیچ خبری از اینکه زنده یا مرده هستم
برنگردد تا غمخوار عزیزانم باشم که در این گونه صحنه ها
باقی مانده اند چه یقین دارم که امام زمان (عج) و ائمه
اطهار و ابا عبدالله الحسین علیه السلام یاران این عزیزان
هستند.
سنگ نوشته مزار سردار سرافراز سبلان شهید حاج میر محمود بنی هاشم
از سرداران مشکین شهر ( خیاو)

... ای مرد خدا ... آنگاه که گذار رهگذری از وادی
خاموش فریاد خیز شهیدان افتاد بی شک سراغ تو را
خواهد گرفت چرا که تو سید الشهداء این دیاری ...
و آنگاه که اشک بی تابانه ی پدر و مادری به نشانه
فراق بر گونه ها فرو غلطید و آنگاه که رزمنده ای در
کنار مزارت به نجوا نشست بی تردید خیره بر عکست در
بند بند وجودشان این فریاد تو خواهد پیچید...
قافله ی ما قافله ی از جان گذشتگان است ...

خدایا مرا پاکیزه بپذیر
روزي از روزها پدري از يک خانواده ثروتمند، پسرش را به مناطق روستايي برد تا او
دريابد مردم تنگدست چگونه زندگي ميکنند. آنان دو روز و دو شب را در مزرعه ي
خانوادهاي بسيار فقير سر کردند و سپس به سوي شهر بازگشتند. در نيمههاي راه
پدر از فرزند پرسيد: خب پسرم، به من بگو سفر چگونه گذشت؟
- خيلي خوب بود پدر.
- پسرم آيا ديدي مردم فقير چگونه زندگي ميکنند؟
- بله پدر، ديدم...
- بگو ببينم از اين سفر چه آموختي؟
- من ديدم که:
ما در خانه ي خود يک سگ داريم و آنان چهار سگ داشتند.. ما استخري داريم که تا
نيمههاي باغمان طول دارد و آنان برکهاي دارند که پاياني ندارد، ما فانوسهاي باغمان
را از خارج وارد کردهايم، اما فانوسهاي آنان ستارگان آسمانند. ايوان ما تا حياط جلوي
خانهمان ادامه دارد، اما ايوان آنان تا افق گسترده است......ما قطعه زمين کوچکي
داريم که در آن زندگي ميکنيم، اما آنها کشتزارهايي دارند که انتهاي آنان ديده
نميشود. ما پيشخدمتهايي داريم که به ما خدمت ميکنند، اما آنها خود به ديگران
خدمت ميکنند. ما غذاي مصرفيمان را خريداري ميکنيم، اما آنها غذايشان را خود
توليد ميکنند. ما در اطراف ملک خود ديوارهايي داريم تا ما را محافظت کنند، اما آنان
دوستاني دارند تا آنها را محافظت کنند.آن پسر همچنان سخن ميگفت و پدر سکوت
کرده بود و سخني براي گفتن نداشت. پسر سپس افزود:
متشکرم پدر که نشان دادي ما چقدر فقير هستيم!
ما که در فلان گوشه سازمان مشغول کار هستیم دایم باید آن شغل را جدی بگیریم
و به آن برسیم آن را همان کار مهمی بدانیم که به ما محول شده و
خودمان را در آن شغل بسازیم...

در جبهه به یکی می گویند سر برانکارد را بگیر و مجروحان را ببر به یکی می گویند
آر. پی. جی بزن . به یکی می گویند برو نگاه کن هر وقت دیدی کسی می آید ما را
خبر کن . بنابراین هر کسی کاری می کند چنانچه هرکدام این کار را نکردند جبهه
شکست خواهد خورد ... در جمهوری اسلامی هر جا که قرار گرفته اید همان جا را
مرکز دنیا بدانید و آگاه باشید که همه کارها به شما متوجه است
(از بیانات مقام معظم رهبری)
دیوانه ای در گورستانی در گوری خفته بود و هرگز از آنجا دور نمی شد یکی
گفت : برای چه همیشه در اینجا می خوابی و چرا به شهر نمی آیی تا مردم
را ببینی ؟
دیوانه گفت: این مرده نمی گذارد که از اینجا بروم و می گوید : راه به شهر و
بازگشتن به اینجا راهی دراز و بی راهه است راه همه ی مردم شهر ٬ روزی
به اینجا خواهد بود من چرا به شهر بروم و دوباره باز گردم!!!

فلانی آمدیم نبودی وعده ما بهشت!

در زندگی هر کسی، لحظاتی هست که میتواند یکدفعه مسیر زندگی را عوض کند. میتواند
یکباره همهچیز را به هم بریزد یا نریزد فرق قهرمانها با آدمهای معمولی همین لحظه است
و همینکه این لحظه در مورد آنها «میتواند».
ارنستو چه گوارا مثلا این لحظه را درک کرد. آن وقتی که دولت آربنز گوزمان -رئیسجمهور
محبوب گواتمالا- توسط یک کودتای آمریکایی سرنگون شد. همان لحظه بود که ارنستو از یک
پزشک معمولی مثل هزاران پزشک دیگر، تبدیل شد به یک اسطوره. درست است که او قبلا با
موتور سیکلتاش به سفر دور قاره لاتین رفته بود و بدبختیها را دیده بود اما آن لحظه خاص
بود که ارنستو را به «چه» تبدیل کرد و گرنه خیلیهای دیگر هم بودند که بدبختیهای مردم
قاره را دیده بودند؛ ندیده بودند؟ قصه چه گوارای ما که ماجرایش از آن آرژانتینی به مراتب
هیجانانگیز تر هم هست درست یک همچنین نقطهای دارد.
چمران مثل خیلی از دانشجوهای امروزی، از یک خانواده مذهبی میآید، درس میخواند، به
خارج میرود، آنجا هم درس میخواند، دعای کمیل شبهای جمعه راه میاندازد، توی مراکز
علمی استخدام میشود و... تا اینجایش با قصه آدمهای دیگری که میشناسیم خیلی فرق
ندارد. فوقش چمران آدم موفقتری بوده و جزو 10 دانشمند مطرح فیزیک پلاسما در زمان
خودش، همین. اما این «همین» یک جایی میشکند یک جایی چمران تصمیم میگیرد دیگر
همین نباشد پشت پا میزند به همه امکانات علمی و پژوهشی و زندگی در ینگه دنیا و
میرود دنبال چریک بودن و مبارزه مسلحانه. آنجا، آن لحظه کی بوده؟ درست بعد از 15 خرداد
42. 1۵خرداد که شد، چمران 2 هفته تمام خودش را در خانه حبس کرد و فکر کرد...
فکر کرد ... وقتی که بیرون آمد دیگر چمران سابق نبود. در آن 2 هفته چی گذشت؟ ما
همینقدر میدانیم که چمران وقتی از خانه، از لحظه بیرون آمده، گفته حاصل مطالعات و
تحقیقات علمی او میشود همین تانکهایی که مردمش را به کشتن میدهد. دیگر چه؟ دیگر
برای ما چیزی معلوم نیست. چمران در آمریکا با یک دختر دانشجوی سرخپوست ازدواج کرده
بود. اسم ایرانی هم برایش گذاشته بود؛
پروانه ...
یک بار که مادر پروانه معنی اسم را پرسیده بود و چمران و دخترش برایش توضیح داده بودند،
به چمران خیره خیره نگاه کرده بود و گفته بود که پروانه خود چمران است، گفته بود که
چمران را میبیند که دارد در آتش میسوزد... (مادر پروانه، کاهن قبیله بود.)
همسر ابراهیم همت می گفت:
یه روز نگاه کردم توچشای حاج ابراهیم گفتم ابراهیم چشات چقدر قشنگ اند عکس شو
دیدی چقدر چشات خشکل اند
گفتم چشای تو خیلی زیباست و خدا چیزای زیبا را برا ما
نمی زاره تو این دنیا
این چشا رو برا خودش بر میداره مطمین هستم حاجی تو وقتی شهید شدی سرت
جدا می شه چشاتو خدا می بره

همسرش می گفت: چشای ابراهیم من به خاطر این قشنگ بود یکی به خاطر اینکه هیچ
وقت این چشا به گناه وا نشد دومین اینکه هر وقت خونه بود سحر پا می شدم می دیدم
چشای قشنگ حاج ابراهیم دارند در خونه خدا چه اشکی می ریزند من مطمین ام این چشا را
خدا خاطر خواه شده چشات نمی مونه آخر تو عملیات خیبر همین جا از بالا دهانش و
لبهاش سرش رفت چشارو خدا با قابش برداش و برد
یادتون که نرفته ؟
معلم کلاس اول می گفت : بچه ها بخش کنید خا ... نه .
چند بخشه ؟ (همه باهم ) دو بخشه .
د ... بس ... تان . چند بخشه ؟
(همه باهم ) سه بخشه .

دل چند بخشه ؟ همه باهم : یه بخشه ٬ یادتون اومد
دل یه بخشه ٬ یعنی یه خونه است با یه اتاق و یه انباری !!!
تا حالا دیدین همچی خونه ای رو به دو نفر اجاره بدن ؟!
چه برسه به چندین و چند نفر !!!
مگه دیوونه باشن!

جهنم تاریک بود. جهنم سیاه بود . جهنم نور نداشت. شیطان هر روز صبح از
جهنم بیرون می آمد و مشت مشت با خودش تاریکی می آورد. تاریکی را
روی آدم ها می پاشید و خوشحال بود، اما بیش از هر چیز خورشید آزارش
می داد...
خورشید ، تاریکی را می شست . می برد و شیطان برای آوردن تاریکی هی
راه بین جهنم و روز را می رفت و برمی گشت. و این خسته اش کرده بود.
شیطان روز را نفرین می کرد. روز را که راه را از چاه نشان می داد و دیو را از
آدم.
شیطان با خودش می گفت: کاش تاریکی آنقدر بزرگ بود که می شد روز را و
نور را و خورشید را در آن پیچید یا کاش …
و اینجا بود که شیطان نابینایی را کشف کرد: کاش مردم نابینا می شدند.
نابینایی ابتدای گم شدن است و گم شدن ابتدای جهنم.
***
اما شیطان چطور می توانست همه را نابینا کند! این همه چشم را چطور
می شد از مردم گرفت!
شیطان رفت و همه جهنم را گشت و از ته ته جهنم جهل را پیدا کرد. جهل را
با خود به جهان آورد. جهل ، جوهر جهنم بود.
***
حالا هر صبح شیطان از جهنم می آید و به جای تاریکی، جهل روی سر مردم
می ریزد و جهل ، تاریکی غلیظی است که دیگر هیچ خورشیدی از پس اش
بر نمی آید.
چشم داریم و هوا روشن است اما راه را از چاه تشخیص نمی دهیم .
چشم داریم و هوا روشن است اما دیو را از آدم نمی شناسیم.
وای از گرسنگی و برهنگی و گمشدگی.
خدایا ! گرسنه ایم ، دانایی را غذایمان کن.
خدایا ! برهنه ایم ، دانایی را لباس مان کن.
خدایا !گم شده ایم ، دانایی را چراغ مان کن.
***
حکیمان گفته اند: دانایی بهشت است و جهل ، جهنم.
خدایا ! اما به ما بگو از جهنم جهل تا بهشت دانایی چند سال نوری ، رنج و
سعی و صبوری لازم است !؟
(روزنامه ی الکترونیکی ترانه ها)

قرار نبود: اینطوری بشود ولی شد!
.
قرار نبود: خدا فراموش بشود ولی شد!
.
قرار نبود: قدم هایمان غیر خدای بشود ولی شد!
.
قرار نبود: ذکر یا زهرا فراموش بشود ولی شد!
.
قرار نبود: کربلای جبهه ها فراموش بشود ولی شد!
.
قرار نبود: راه و رسم شهدا فراموش بشود ولی شد!
.
قرار نبود: شهید و شهادت فراموش بشود ولی شد!
.
قرار نبود: مهدی باکری فراموش بشود ولی شد!
.
قرار نبود: در و دیوار شهر از نام و پیام شهدا پاک بشود ولی شد!
.
قرار نبود: جنگ تمام بشود ولی شد!
.
قرار نبود: جوانمردی فراموش بشود ولی شد!
.
قرار نبود: امام تنها بشود ولی شد!
.
قرار نبود: دروغ گفته بشود ولی شد!
.
قرار نبود: ریا و چاپلوسی بشود ولی شد!
.
قرار نبود: انقلاب به دست نااهلان و نامحرمان اداره بشود ولی شد!
.
قرار نبود: بی هنر خوب و هنرمند بشود ولی شد!
.
قرار نبود: وحدت فراموش بشود ولی شد!
.
قرار نبود: جنگ قدرت و ثروت بشود ولی شد!
.
قرار نبود: من بنویسم ولی....
.
قرار نبود: .......!!!!!؟
.
قرار نبود: .......!!!!!؟
.
قرار نبود: .......!!!!!؟
.
قرار نبود: .......!!!!!؟
.
قرار نبود: .......!!!!!؟
.
قرار نبود.......!!!!!؟ ولی شد!
روزی دروغ به حقیقت گفت: میل داری با هم به دریا برویم و شنا
کنیم؟حقیقت ساده لوح پذیرفت و گول خورد
*************************************
آن دو با هم به کنار ساحل رفتند.وقتی به ساحل
رسیدند حقیقت لباسهایش را دراورد . دروغ لباسهای
او را پوشید و رفت!
از آن پس حقیقت عریان و زشت است و اما دروغ
در لباس حقیقت با ظاهری اراسته نمایان می شود!!


فرهنگ : حرف دل هر قوم!
***
دل : محل وسیع با راههای ورود و خروج مادی و معنوی
راه های مادی آن شامل خون و مواد غذایی است و راه های معنوی آن به صورت تشعشعی شامل راه
ورود و خروج ایمان ٬محبت ٬شجاعت و ... می باشد . نام دیگر دل قلب است.
****
قلب : مترادف دل و دارای دو انبار با چهار در٬ جهت انبار کردن خون دل!
*****
خون دل : نوعی خون که گاهی از دیده فرو می ریزد و گاهی در دل (قلب) انبار و تل انبار می شود و
زیاد نگه داشتن آن باعث دل مردگی می شود!
******
دل مردگی : یعنی بسته شدن راه های معنوی دل در اثر پرشدن انبارها و ظرفیت ها.
*******
عقل : مرکزی جهت کنترل دل.
فرمان ورود و خروج به دل در دست عقل است اما گاهی از اوقات دل بدون تبعیت از عقل خود به واردات و
صادرات می پردازد و این عمل حتماْ ضررهای اقتصادی خواهد داشت.
یکی از مسئولان بلند پایه دل که خواست نامش فاش نشود در پاسخ به سؤال ما که چرا راضی به ضرر
می شوید؟ گفت:"کار دل است دیگه!!!
********
عشق : یکی از صمیمی ترین و مورد اطمینان ترین یاران دل که دائماْ زیر پای دل می نشیند که ای
بابا: این عقل هم اصلاْ به درد نمی خورد! البته عشق دارای دو نوع است "عشق کاذب و عشق واقعی".
خیلی اوقات عشق کاذب با گریم جانانه ای که می کند و تقلید از عشق واقعی ٬ دل را می فریبد و
حسابی دل را توی دردسر می اندازد . اینجاست که عقل از موقعیت سوء استفاده کرده دل را بابت
نصیحت های دوستانه قبلی اش سرزنش می کند.
**********
ایمان : یکی از بهترین قفل های مرکزی و دزدگیرهای محکم دل است. مجهز به چشم الکترونیکی
حساس٬ چراغ خطر ٬ آژیر خطر ٬ دزدیاب لمسی و صوتی و سایر تجهیزات٬ در صورت خرید ایمان حتماْ به
دفترچه راهنمای آن مراجعه کنید و مو به مو از روی دفترچه٬ آن را بر روی دل خود نصب کنید .
نام این دفترچه قرآن است ضمناْ از طرف مؤسسه تولیدکننده ٬این ابزار تا آخر عمر دارای گارانتی است و
متولیان امینی از طرف مؤسسه اهل بیت علیه السلام به طور رایگان آن را نصب و در صورت خرابی
احتمالی نیز سریعاْ در محل کار یا خانه آن را تعمیر خواهند نمود!
*************
بی دل : کسی است که خانه دل را خالی کرده ٬ متولیان امین را درون آن گذاشته و قفل مرکزی را
نصب کرده و دل را از تملک خود بیرون آورده و به خود متولیان بخشیده.
*******************
صاحبدل : مرحله بعد از بی دلی است . یعنی کسی که متولیان ٬ بعد از تحویل گرفتن خانه دل
دوباره آن را به او ببخشند و بگویند دیگر ملالی نیست برو به سلامت!
*****************************
سنگدل : بی دل یا صاحبدلی که غیر از صاحبدلان ازل و ابد٬ کسی دیگری را به قلب خود وارد کند.
****************************************
نتیجه : دل محل رفت و آمد ملائکه و اولیاء و ... است پس...
**********************************************************
مرا نشناختند
که گفتند:
بخند
وشادباش
شاد!
مرانشناختند
که گفتند:
لب فرو بند
وبه سري که درد نمي کند
دستمال مبند.
من اما سرم درد مي کرد!
گفتم:
ديروز چاره ساز اين سر پردرد
يک پيشاني بند سبز بود
وامروز
جزبا زبان سرخ نشايد که...
گو،هرچه باد،باد.
مصطفی می گفت : در دنیا آدم هایی هستند که به ظاهر زنده اند. نفس می کشند
راه می روند ٬ حرف می زنند ٬ زندگی می کنند ٬ اما در حقیقت اسیر دنیا ٬ برده
زندگی و ذلیل حوادث هستند.
اینان برای آن که نمیرند ٬ آنقدر خود را کوچک می کنند که گویا مرده اند اما انسان
های آزاده ممکن است تازه زندگی کنند ولی تا آنجا که زنده هستند به راستی
زندگی می کنند و با اختیار خود نفس می کشند محکوم اراده دیگری نیستند دیگران
تسلیم او هستند

خدایا! من کوچکم ضعیفم ناچیزم پرکاهی در مقابل طوفان ها هستم به من
دیده ای عبرت بین ده تا ناچیزی خود را ببینم و عظمت و جلال تو را به راستی
بفهم و به درستی تسبیح کنم

كسى به نزد يكى از عابدان رفت و او را گفت : در تنهايى ، دلتنگ نمى شوى؟
و عابد گفت : اكنون كه تو آمدى ، تنها شدم .

خداوند ماه رمضان را ميدان مسابقه اي براي آفريدگان
خود قرار داده تا با طاعتش براي خشنودي او از يکديگر
پيشي گيرند .
( امام حسن علیه السلام
)


خـــــــــــــــــــــــــدایـــــــــــــــــــــــــــــــــــا![]()
به فکرمان ............................................ منطق
![]()
![]()
به قلب مان .......................................... آرامش
![]()
![]()
![]()
به جسم مان ......................................... امنیت
![]()
![]()
![]()
![]()
به روح مان ............................................. پاکی
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
به وجودمان ............................................. آزادی
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
به دست هامان ....................................... قدرت
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
به پاهامان ............................................. سرعت
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
به چشم هامان ........................................ زلالی
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
به زندگی مان ........................................... عشق
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
به دوستی مان ............................................ تعهد
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
به تعهدمان ................................................ صداقت
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
عـــــــــــــــــــــــطا کــــــــــــــــــــــــــــــن![]()

با خودم قراری داشتم
ساعت خواب ماند!
نرسیدم.
(برگرفته از وبلاگ هایکو)


خدايا بين ما و گناه سيم خاردار بکش و اين فاصله را مين گذاري کن.

گنجشك و خدا ا روزها گذشت و گنجشك با خدا هیچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت : " می آید. من تنها گوشی هستم كه غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام كه دردهایش را در خود نگه می دارد. " و سرانجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند ، گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : " با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست ! " گنجشك گفت : " لانه كوچكی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی كسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این توفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم، كجای دنیا را گرفته بود ؟ " و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست. سكوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند.خدا گفت : " ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمین مار پر گشودی. " گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود. خدا گفت : " و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی..." اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملكوت خدا را پر كرد...!

گريه كن دخترم گريه كن
گريه كن دخترم كه اين قلبها اشكهايت را نميبينند
گريه كن دخترم مانند همه محرومين
گريه كن دخترم مانند همه مظلومين
گريه كن دخترم براي همه دردها، غصهها
گريه كن دخترم براي همه دلتنگيها، آرزوها
گريه كن دخترم براي همه محروميتها، مظلوميتها
—
گريه كن براي همه شكمهاي گرسنه، لبهاي تشنه
گريه كن براي همه دستهاي پينه بسته، پاهاي تاول زده
گريه كن براي همه صورتهاي سوخته، چهرههاي گرفته
گريه كن براي همه چشمهاي خشكيده، چشمههاي خشكيده،
گريه كن براي همه سينههاي تفتيده، زمينهاي تفتيده
—
گريه كن دخترم براي مردان مردي كه سالها پيش از اين خانه رفتند
گريه كن دخترم براي مردان مردي كه مردانه رفتند
گريه كن دخترم براي مردان مردي كه مظلومانه رفتند
گريه كن دخترم براي مردان مردي كه خالصانه رفتند
—
گريه كن براي آن آقا كه ميگفت هرچه داريم از پابرهنهگان داريم
گريه كن براي آن آقا كه ميگفت هرچه داريم از اين كوخنشينان داريم
گريه كن براي آن آقا كه ميگفت هرچه داريم از اين محرومين داريم
گريه كن براي آن آقا كه ميگفت هرچه داريم از اين مستضعفين داريم
—–
گريه كن براي رجايي كه ميگفت من خادم مردم هستم
گريه كن براي رجايي كه ميگفت من نوكر مردم هستم
گريه كن براي رجايي كه ميگفت من خادم همه مردم ايران هستم
گريه كن براي رجايي كه ميگفت من نوكر همه مردم ايران هستم
……
گريه كن دخترم گريه كن
گريه كن دخترم كه اين قلبها اشكهايت را نميبينند
گريه كن دخترم كه اين قلبها گريهات را نميفهمند
گريه كن دخترم كه اين قلبها از لقمههاي حرام سنگين شدهاند
گريه كن دخترم و از اينكه ميبيني ديگران به گريهات ميخندند، تعجب نكن!
(برگرفته از سایت خبری حزب الله)

ما اومدیم بجنگیم
جنگ یه روزش پدافند
یه روزش صبر
یه روزش مقاومت
یه روزش استقامت
یه روزش شوق و پیروزی
اگر ما وابستگی به شوق و پیروزی باشیم معلوم می شه برا دنیا داریم می جنگیم
برا اون حساب کتابای خودمون نمی جنگیم
برای حساب کتابهای که خدا برامون قرار داده برا اونا نمی جنگیم
عشق اینجاست
زندگی اینجاست
روحیه اینجاست
امام زمان اینجاست
اسلام اینجاست
خدا اینجاست
ما کجا می خواهیم بریم غیر اینجا
(قسمتی از سخنرانی سردار رشید اسلام حسن باقری )

خوش به حال شهدا ؟!!!!!
جز خواست خدا، خواست دیگری وجود ندارد. " اسکاول شین "
در قلب خود بنویسید هر روز بهترین روز سال است. " امرسون "
اِلهى وَاجْعَلْنى مِمَّنْ نادَيْتَهُ فَاَجابَكَ وَ لاحَظْتَهُ فَصَعِقَ لِجَلالِكَ فَناجَيْتَهُ سِرّاً وَ عَمِلَ لَكَ جَهْراً
خدايا قرارم ده از كسانى كه او را خواندى و پاسخت داد و در معرض توجه قرارش دادى و او در برابر جلال تو مدهوش گشت و از اين رو در پنهانى با او به رازگويى پرداختى ولى آشكارا برايت كار كرد
اِلهى لَمْ اُسَلِّطْ عَلى حُسْنِ ظَنّى قُنُوطَ الاْياسِ وَ لاَ انْقَطَعَ رَجاَّئى مِنْ جَميلِ كَرَمِكَ
خدايا به خوش بينى من نااميدى را مسلط مكن و اميدم را كه به كرم نيكويت دارم قطع مكن
اِلهى اِنْ كانَتِ الْخَطايا قَدْ اَسْقَطَتْنى لَدَيْكَ فَاصْفَحْ عَنّى بِحُسْنِ تَوَكُّلى عَلَيْكَ
خدايا اگر خطاهايم مرا از نظرت انداخته پس بدان اعتماد خوبى كه به تو دارم از من درگذر
اِلهى اِنْ حَطَّتْنِى الذُّنُوبُ مِنْ مَكارِمِ لُطْفِكَ فَقَدْ نَبَّهَنِى الْيَقينُ اِلى كَرَمِ عَطْفِكَ
خدايا اگر گناهانم بواسطه بزرگواريهاى لطفت مرا بى مقدار ساخته ولى در عوض يقين به بزرگ توجه تو مرا هشيار كرده
الهى اِنْ اَنامَتْنِى الْغَفْلَةُ عَنِ الاِسْتْعِدادِ لِلِقاَّئِكَ فَقَدْ نَبَّهَنِى الْمَعْرِفَةُ بِكَرَمِ آلاَّئِكَ
خدايا اگر بى خبرى از آماده شدن براى ديدارت مرا به خواب فرو برده ولى در عوض معرفت به بزرگ نعمتهايت مرا بيدار كرده
اِلهى اِنْ دَعانى اِلَى النّارِ عَظيْمُ عِقابِكَ فَقَدْ دَعانى اِلَى الْجَنَّةِ جَزيلُ ثَوابِكَ
خدايا اگر بزرگ كيفرت مرا به دوزخ مى خواند ولى در مقابل پاداش فراوانت مرا به بهشت دعوت مى كند
اِلهى فَلَكَ اَسْئَلُ وَ اِلَيْكَ اَبْتَهِلُ وَ اَرْغَبُ و َاَسْئَلُكَ اَنْ تُصَلِّىَ عَلى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ
خدايا پس از تو خواهم و بسوى تو زارى كنم و بگريم و از تو خواهم كه درود فرستى بر محمد و آل محمد
وَ اَنْ تَجْعَلَنى مِمَّنْ يُديمُ ذِكَرَكَ و َلا ويَنْقُضُ عَهْدَكَ وَ لايَغْفُلُ عَنْ شُكْرِكَ وَ لايَسْتَخِفُّ بِاَمْرِكَ
و مرا از كسانى قرارم دهى كه پيوسته به ياد توأند و پيمانت را نمى شكنند و از شكر تو غافل نشوند و دستور تو را سبك نشمارند
اِلهى وَ اَلْحِقْنى بِنُورِ عِزِّكَ الاْبْهَجِ فَاَكُونَ لَكَ عارِفاً وَ عَنْ سِواكَ مُنْحَرِفاً
خدايا برسان مرا به نور درخشان عزتت تا عارف به ذاتت باشم و از غير تو روگردان باشم
وَ مِنْكَ خاَّئِفاً مُراقِباً يا ذَاالْجَلالِ و َالاِْكْرامِ و َصَلَّى اللّهُ عَلى مُحَمَّدٍ
و از تو ترسان و نگران باشم اى صاحب جلالت و بزرگوارى و درود خدا بر محمد
رَسُولِهِ وَ الِهِ الطّاهِرينَ وَ سَلَّمَ تَسْليماً كَثيراً.
پيامبرش و بر آل پاكش باد و سلام بسيار بر ايشان باد.

خیلی گشته بودیم نه پلاکی ٬ نه کارتی ٬ چیزی همراهش نبود.
لباس فرم سپاه به تنش بود.
چیزی شبیه دکمه ی پیراهن در جیبش نظرم را جلب کرد.
خوب که دقت کردم دیدم یک نگین عقیق است.
که انکار جمله ای رویش حک شده .
خاک و گل ها را پاک کردم .
دیگر نیازی نبود دنبال پلاکش بگردیم.
روی عقیق نوشته بود.:
" به یاد شهدای گمنام "
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
آن که پرنده نیست نباید به پرتگاه ها آشیان سازد. " نیچه "
*****************
بالا رفتن از تپه های سراشیب در ابتدا نیاز به گام های آهسته دارد. " شکسپیر "
**********************
ما، موفق به دنیا آمده ایم نه شکست خورده. " هنری دیوید توریو "
********************************
تواضع بی جا آخرین حد تکبر است. " لابرویر "
********************************
روز را خورشید می سازد، روزگارش را، ما. " ........... "
*******************************************
یک چیز می تواند همه چیز را دگرگون کند: انتخاب هدف و چسبیدن به آن است. " اسکات رید "
*****************************************************
ماموریت شما در زندگی بی مشکل زیستن نیست،با انگیزه زیستن است. " .......... "
*********************************************************
بسياري از افراد خوب موفقيت را مي بينند. براي من موفقيت با تكرار خطا و درون بيني آن بدست مي آيد. در حقيقت موفقيت حاصل يك درصد كار است كه خود از 99 در صد خطا حاصل شده است. (سوشيرو هوندا )
***************************************************************
من هفتصد بار اشتباه نكردم. من يك بار اشتباه نكردم من زماني موفق شدم كه هفتصد راهي را كه موفقيت آميز نبود اصلاح كردم. هر گاه راهي را كه عمل نمي كرد حذف كردم راهي را پيدا كردم كه كار مي كرد. (توماس اديسون)
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نقل است که روزی شخ ابوعلی دقاق از شیوخ عرفا مرقعی پوشیده و نشسته بود که یکی از عقلای مجانین به نام ابوالحسن برنودی در حالتی که پوستینی کهنه و آلوده در پوشیده بود از در درآمد.
شیخ مزاح گفتن گرفت و پرسید : " ای ابوالحسن ! این پوستین به چند خریده ای ؟
ابوالحسن نعره ای بزد و گفت : بو علی رعنایی مکن که این پوستین به همه ی دنیا خریده ام و به همه ی بهشت باز نفروشم.
استاد سر در پیش افکند و زار بگریست . گفتند که دیگر با هیچ کس مزاح نکرد
******************************************************************
از شوریده ای پرسیدند : کار دنیا را چگونه می بینی ؟
گفت : دنیا مانند صفحه شطرنج است که مهره ها را بر روی آن می چینند و باز در هم می ریزند ٬ مهره ای را می نهند و مهره ی دیگر را بر می دارند

دل غم پر شد از غم ٬ از غم من
سراپا سوخت غم در ماتم من
از آن روزی که غم سوزت برایم
غم غم هم فزون شد بر غم من!


