شهید مهدی باکری، در وصف شهادت میگوید: «ما شهادت را بزرگترین سعادت میدانیم؛ سعادتی از سوی خداوند و مخصوص بندگان خاص او. هیچ گونه واهمه و خوفی در خصوص شهادت نداریم و طلب شهادت و عشق به شهادت است که باعث شتابان بودن ما، در پیشروی به سوی دشمن شده است».
برای همین است که رهبر معظم انقلاب، حضرت آیت اللّه خامنهای، به مناسبت شهادت این سردار بزرگ، در پیامی این گونه نوشتند: «درود بر روان پاک مؤمن صادق و انقلابی و فداکار و سردار شجاع که عهد پایدار خود را با خدا به سر آورد و خون پاک خود را نثار کرد و به فیض بیبدیل شهادت نائل آمد».

خدایا ! تا ما را مسلح نکرده ای از ضامن خارج نکن![]()
این قدر خود را سرزنش نکنید
خدا پس از آفریدن شما به خود تبریک گفت![]()
هرچه روح به خدا نزدیک تر باشد آشفتگی اش کمتر است
زیرا نزدیک ترین نقطه به مرکز دایره کم ترین تکان را دارد![]()


فرمانده لشكر 31 عاشورا
به سال 1333 ه.ش در شهرستان میاندوآب در یك خانواده مذهبی و باایمان متولد شد. در دوران كودكی، مادرش را – كه بانویی باایمان بود – از دست داد. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در ارومیه به پایان رسانید و در دوره دبیرستان (همزمان با شهادت برادرش علی باكری به دست دژخیمان ساواك) وارد جریانات سیاسی شد.
پس از اخذ دیپلم با وجود آنكه از شهادت برادرش بسیار متاثر بود، به دانشگاه راه یافت و در رشته مهندسی مكانیك مشغول تحصیل شد. از ابتدای ورود به دانشگاه تبریز یكی از افراد مبارز این دانشگاه بود. او برادرش حمید را نیز به همراه خود به این شهر آورد.
ادامه مطلب...
رسول اكرم صلىاللهعليهوآله می فرمایند:
يَقولُ اللّهُ عَزَّوَجَلَّ ما مِن مَخلوقٍ يَعتَصِمُ دونى إِلاّ قَطَعتُ أسبابَ السَّماواتِ وَأسبابَ الأَْرضِ مِن دونِهِ فَإِن سَأَلَنى لَم اُعطِهِ وَإِن دَعانى لَم اُجِبهُ؛
خداوند عزوجل مىفرمايد: هيچ مخلوقى نيست كه به غير من پناه ببرد، مگر اين كه دستش را از اسباب و ريسمانهاى آسمانها و زمين كوتاه كنم، پس اگر از من بخواهد عطايش نكنم و اگر مرا بخواند جوابش ندهم.

ای دل تو چه می کنی ؟ می مانی یا می روی؟

یه روز حضرت موسی به خداوند متعال عرض کرد : من دلم میخواد یکی از اون بندگان خوبت رو ببینم . خطاب اومد : برو تو صحرا . اونجا مردی هست داره کشاورزی میکنه . او از خوبان درگاه ماست . حضرت اومد دید یه مردی هست داره بیل میزنه و کار میکنه . حضرت تعجب کرد که او چطور به درجه ای رسیده که خداوند میفرماید از خوبان ماست . از جبرئیل پرسید . جبرئیل عرض کرد : الان خداوند بلائی بر او نازل میکند ببین او چی کار میکنه . بلایی نازل شد که آن مرد در یک لحظه هر دو چشمش رو از دست داد . فوراْ نشست . بیل اش رو هم گذاشت جلوی روش . گفت : مولای من تا تو مرا بینا می پسندیدی من داشتن چشم را دوست می داشتم . حال که تو مرا کور می پسندی من کوری را بیش از بینایی دوست دارم . حضرت دید این مرد به مقام رضا رسیده . رو کرد به آن مرد و فرمود : ای مرد من پیغمبرم و مستجاب الدعوه . میخوای دعا کنم خدا چشاتو بهت برگردونه . گفت : نه . حضرت فرمود : چرا ؟ گفت :
آنچه مولای من برای من اختیار کرده بیشتر دوست دارم تا آنچه را که خودم برای خودم بخواهم
.؟

گفتم کجا؟
گفتا به خون...
گفتم چرا؟
گفتا جنون...
گفتم که کی؟
گفتا کنون...
گفتم نرو؟
خندید و رفت...

باچشمان تو ٬ مرا به الماس ستارگان نیازی نیست
به آسمان بگو!

مناجات دکتر علی شریعتی
خدايا: مرا همواره ، آگاه و هوشيار دار،تا قبل از شناختن درست كسي با فكري_ مثبت يامنفي_قضاوت نكنم .
خدايا : جهل آ ميخته با خودخواهي و حسد ، مرا ، رايگان، ابزار قتاله دشمن ، براي حمله به دوست ، نسازد .
خدايا شهرت ،مني را كه :مي خواهم باشم ،قرباني مني كه : مي خواهند باشم ، نكند.
خدايا : خود خواهي را چندان در من بكش ، يا بر كش ،تا خودخواهي ديگران را احساس نكنم، و از آن در رنج نباشم.
خدايا: به من تقواي ستيز بياموز ، تا در انبوه مسئوليت ، نلغزم و از تقواي برهيز مصونم دار تا در خلوت عزلت نبِوسم .
خدايا: به من توفيق تلاش ، در شكست ؛
صبر ، در نوميدي ؛
رفتن ، بي همراه ؛
جهاد، بي سلاح ؛
كار ، بي بِاداش؛
فداكاري ، در سكوت ؛
دين ، بي دنيا ؛
مذهب ، بي عوام ؛
عظمت ، بي نام ؛
خدمت ، بي نان ؛
ايمان ، بي ريا ؛
خوبي ، بي نمود ؛
مناعت ، بي غرور ؛
عشق ، بي هوس؛
تنهايي، در انبوه جمعيت ؛
دوست داشتن ، بي آنكه دوست بداند؛
روزي كن .

يادش بخير آن شب هايي که بر سر سربند يا زهرا(ع )دعوا بود،آن قمقمه هاي آبي
که بعد از عمليات هنوز دست نخورده بود، آن پلاک هايي که زودتر از صاحبانشان گمنام
شده بودند و آن سکوت هاي معنادار پشت بيسيم.
امسال نیز مثل هر سال سالگرد شهادت سردار رشید اسلام بنی هاشم و شهدای مشکین شهر برگزار گردید ولی ...
پندار ما این است که شهدا از بین ما رفته اند و ما مانده ایم اما حقیقت این است که زمان ما را با خود برده و شهدا زنده اند (شهید آوینی)
شهدا طاقت قفس دنیا را نداشتند !!!!!!!!!!!!!!!!!!
دیدیم که در راه خدا کشته شدید با ذکر شهید کربلا کشته شدید
چیزی مگر از وصل شما می کاهد بگذار بگویند شما کشته شدید!


بر سنگ قبرش بنوسید
خسته بود اهل زمین نبود
نمازاش شکسته بود
بر سنگ قبر او بنوسید
شیشه بود
تنها از این نظر که سراپا شکسته بود
بر سنگ قبر او به زر بنگارید
پاک بود چشمان او که دائماْ از اشک شسته بود![]()
همین!!!!!!

گر بدینسان زیست باید پست
من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم
بر بلند کاج خشک کوچه ی بن بست
گر بدینسان مرد باید پاک
من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود چون کوه
یادگار جاودانی برتر از این بی بقای پاک
ا. بامداد
حضرت امیر در وصف کارگزاران می فرماید:
سپس در کارهای٬ عمّال و کارگزاران خود اندیشه و نظر کن و چون آنان را آزمایش و امتحان نمودی به کارگیر . آنان را سرخود و به جهت کمک به خودشان به کار نفرست٬ زیرا به میل خود و بی آزمایش کردن ٬کسی را به کاری فرستادن از شاخه ها و شعب ظلم و خیانت است٬ ایشان را از آزمایش شدگان ٬ و شرم داران و از خاندان های نجیب و شایسته و پیش قدم در اسلام بخواه و گزینش کن ٬ زیرا این گونه افراد دارای اخلاق گرامی تر ٬ و ناموس درست تر ٬ و طمعهای کمتر٬ و در عواقب امور و پایان کارها با فکرتر می باشند...!

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام بر حسين سالار شهيدان ، اسوه و اسطوره بشريت مادر گرامي و همسر مهربانم ، پدر و برادران عزيز درود خدا بر شما باد که هرگز مانع حرکتم در راه خدا نشديد. چقدر شماها صبوريد. خودتان مي دانيد که من چقدر به شهيدان عشق مي ورزيدم. غنچه هايي که هميشه در حال پرواز به سوي ملکوت اعلايند ، الگوهايي که معتقد به دادن جان براي گرفتن روح و نزديکي با خداي خويشند چراکه "ان الله اشتري من...". و من نيز در پوست خود نمي گنجم گمشده اي دارم و خويشتن را در قفس محبوس مي بينم و مي خواهم از قفس به در آيم سيمهاي خاردار مانعند. من از دنياي ظاهر فريب ماديات و همه آنچه که از خدا بازم مي دارد متنفرم. از هواي نفس... شيطان درون و خالص نشدن در طول جنگ.
برادراني که در عمليات شهيد مي شدند از قبل سيمايشان روحاني و نوراني مي شد و هر بي طرفي احساس مي کرد که نوبت شهادت آن برادر رسيده است. عزيزانم اين بار دوم است که وصيت نامه مي نويسم ، ولي لياقت ندارم و معلوم هست که هنوز در بند اسارتم ، هنوز خالص نشده ام و آلوده ام. از شروع انقلاب در اين راه افتاده ام و پس از پيروزي انقلاب نيز سپاه را تکيه گاه محکمي براي مبارزه يافتم. ابتدا درگيري با ضدانقلاب و خوانين در منطقه شهررضا و سپس شرکت در خوزستان و جريان گروهک ها در خرمشهر پس از آن سفر به سيستان و بلوچستان (چابهار و کنارک) و بعدا حرکت به طرف کردستان و دقيقا 2 سال است که در کردستان (بانه نوسود) مي باشم و نزديک به 3 ماه است در خوزستان. مثل اين است که ديگر جنگ با من اجين شده است. خداوند تاکنون لطف زيادي به اين سراپا گناه کرده و اين که توفيق مبارزه در راهش را نصيبم کرده است و اكنون من مي روم با دنياي انتظار ، انتظار وصال و رسيدن به معشوق.
اي عزيزان من توجه کنيد: 1- اگر خداوند فرزندي نصيبم کرد ، با اين که نتوانستم در طول دوراني که همسر انتخاب کردم حتي يک هفته خانه باشم ، دلم مي خواهد او را علي وار تربيت کنيد. همسرم انسان فوق العاده اي است. او صبور است و به زينب عشق مي ورزد. او از تربيت کردن صحيح فرزندم لذت خواهد برد ، چون راهش را پيدا کرده است. اگر پسر به دنيا آورد ، اسم او را مهدي و اگر دختر به دنيا آورد اسم او را مريم بگذاريد ، چون همسرم از اين اسم خوشش مي آمد. 2- امام مظهر صفا ، پاکي ، خلوص و دريايي از معرفت است. فرامين او را مو به مو اجرا کنيد تا خداوند از شما راضي باشد ؛ زيرا او ولي فقيه است و در نزد خدا ارزش والايي دارد. 3- هر چه پول دارم اول بدهي مکه مرا به پيگيري سپاه تهران (ستاد مرکزي) بدهيد و بقيه را همسرم هر طور خواست خرج کند. 4- ملت ما ملت معجزه گر عصر است و من سفارشم به ملت تداوم بخشيدن راه شهيدان و استعانت به درگاه خداوند است تا اين انقلاب را به انقلاب حضرت مهدي (عج) وصل کنند و در اين تلاش پيگير. مسلما نصرت خدا شامل حال مومنين است. 5- از مادرم و همه فاميل و همسرم اگر به خاطر من بي تابي کنند هيچ راضي نيستم مرا به خدا بسپاريد و صبور وشجاع باشید
حقیر حاج همت
نامه یک نوجوان ایرانی به رئیس جمهور
بسماللهالرحمن الرحیم.
سلام آقای رییس جمهور. احتمالاً متن این نامه اصلاً رسمی و اداری نیست و از این بابت شرمنده ام! آدم با رییس جمهورش که تعارف نداره. فکر کنم حضرت علی (ع) بودند که به یکی از کارگزارانشون گفتن، سعی کن بین تو و رعیت حجابی نباشه. ما هم بی تعارف حجاب رو ور داشتیم و داریم براتون درد دل میکنیم. البته درد دل هم باید خلاصه باشه، چون به احتمال زیاد آقای رییسجمهور وقتش خیلی پُره. پس با اجازه برم سر اصل مطلب. من یه مجله رو مشترک هستم که در نوع خودش کم نظیر نیس، بینظیره؛ چون تو این کشور مجله مربوط به نوجوان انگشت شماره اگه قرار باشه با رویکرد مذهبی هم باشه که انگشتشمارتره. این حرف رو به شما میگم، چون شما اولین رییس جمهوری هستی که شروع حرفهات با دعای فرجه. آقای رییس جمهور، من توی انتخابات ریاست جمهوری به شما رأی ندادم. واسه همین فکر میکنم پررویی باشه که از کسی که کس دیگهای انتخابش کرده، تقاضایی داشته باشم، اما خب پرروییه دیگه، چی کار می شه کرد. آقای رییس جمهور این مجله، بهمن ماه به دست ما نرسیده ، ماههای پیش هم خیلی دیرتر از موعدش به دست مون رسیده. حالا اینا یه طرف، از اون طرف فکر کن که مجلهای که این همه با تأخیر به دست خواننده میرسه، چه قدر کارکنانش دیر حقوق میگیرن و مسلماً اونا هم از این تأخیرها دل سرد می شن. نمیدونم شاید دارم ادای دایه عزیزتر از مادر رو در میارم، اما اشکال نداره. بعضی وقتا پولدار بودن هم خوب چیزیه، هر چند میدونم حقوق شما از حقوق بابای من هم بیش تر، اما خُب دلم میخواد یه راه حل اساسی واسه این مشکل پیدا و باور کنید که این وسط هیچی نصیب من نمی شه، آقای رییس جمهور کمک کنید و نذارید، انتظار نوجوان متوقف بشه. آقای رییس جمهور جون خودت یه فکری به حال «انتظار نوجوان» بکن، نه به خاطر من، نه به خاطر آینده روشن، حتا نه به خاطر نوجوونهای این مملکت و نه حتا به خاطر کشورت. خواهش میکنم یه کاری بکن، فقط به خاطر امام زمان (عج).
برگرفته از سایت فردا.

روحم را ۷ بار نکوهش کرده ام:
نخستین بار: هنگامی که او را فروتن دیدم تا شاید به جایگاهی رفیع دست یازد
دومین بار: هنگامی که او را دیدم در مقابل معلولین می لنگد
سومین بار: هنگامی که در انتخاب میان سختی و راحتی مختار بود و راحتی را برگزید
چهارمین بار: هنگامی که خطایی مرتکب شد و خود را دلداری می داد که دیگران نیز خطا می کنند
پنجمین بار: هنگامی که از سر ضعف صبر پیشه کرد و صبر خویش را به قوت نسبت داد
ششمین بار: هنگامی که زشتی چهره ای را نکوهش کرد و نمی دانست که آن ٬ یکی از نقاب های خودش است
و هفتمین بار : هنگامی که آوای ثنا سر داد و آن را فضیلتی پنداشت
(جبران خلیل جبران)

مرا به روز قیامت ٬ غمی که هست همین است
که روی مردم دنیا دوباره باید دید!

الهى ! راز دل را نهفتن دشوار است و گفتن دشوارتر.
الهى ! آنكه را عشق نيست ، ارزش چيست.
الهى ! عقل گويد " الحذر الحذر" ، عشق گويد " العجل العجل " آن گويد دور باش و اين گويد زود باش.
الهى ! سر در راه سردار دادن آسان است و دل به دست دلدار دادن دشوار، كه آن جهاد اصغر است و اين اكبر.
الهى ! اى آشنايم ، تو خود دانى كه بيگانهام بيگانه ترم كن خوشا بحال مؤمن كه غريب است.
الهى! بتسنگين شكستن نيك آسان است و بت نفس شكستن سخت دشوار، خنك آنكه از امتخليل بت شكن است و هر دو را بشكست.
الهى ! اگر " ستارالعيوب " نبودى ما از رسوايى چه مىكرديم.
الهى ! خودت گفتهاى " وَ لا تَيْاَسوُا مِنْ روُحِ الله " نااميد چون باشم.
الهى ! همه از گناه توبه مىكنند و حسن را از خودش توبه ده.
الهى ! به لطفت دنيا را از من گرفتهاى به كرمت آخرت را هم از من بگير.
الهى ! اگر چه درويشم ولى داراتر از من كيست كه تو دارايى منى.
الهى ! به فضلت سينه بى كينهام دادى به جودت شرح صدرم عطا بفرما.
الهى ! ما همه بيچاره ايم و تنها تو چاره اى و ما همه هيچكاره ايم و تنها تو كاره اى.
الهى ! چگونه گويم نشناختمت كه شناختمت و چگونه گويم شناختمت كه نشناختمت...
الهىنامه استاد حسنزاده آملى
الو! سلام
-: سلام علیکم! بفرمایید.
ببخشید با خدا کار داشتم، می خواستم با خودشون صحبت کنم.
-: خودم هستم، باز چی شده بنده من؟
-: اِ… چه حافظه ای ماشا الله. چه زود منو شناختید.
-: من هیچ کس را فراموش نمیکنم. هیچکس.
-: ببخشید خدا جونم! کارم یه خورده طول می کشه وقت دارین؟
- بگو! همه حرفات رو می شنوم.
-: خدا جونم؟!
-: بگو جانم!
-: یه خواهش دارم.
-: بگو عزیزم.
-: ببین خدا! می دونی! می خوام بدونم وقتی باهات حرف می زنم و درد دل می کنم صدامو می شنوی یا نه.
اصلاً می خوام هر وقت دعا می کنم، دعامو بشنوی. به حرفم گوش بدی.
می دونی! همین که بدونم یکی حرفم رو می شنوی برام کافیه.
-: من که بارها گفتم ادعونی استجب لکم.
تو هر دفعه منو صدا کنی جوابت رو میدم.
هر موقع منو صدا کنی میام و پای درد دلت می شینم و باهات حرف می زنم. اما وقتی اینقدر این گوش تو هر صدایی و هر سخنی رو شنیده و سنگین شده که صدای منو نمی شنوه، تقصیر من نیست.
-: واقعاً حرفام رو می شنوی؟!
-: واقعاً حرفات رو می شنوم.
-: ببین خدا! تو از همه چیز با خبری. همه چیز رو می دونی، مگه نه؟
-: بله!
-: از حاجتم، از نامه نا نوشتم، از حرف نگفتم، از وضع دنیام، از آخرتم، از ظاهرم، از
چیزی که تو دل دارم، … از همش خبر داری؟
-: آره همش رو می دونم
-: هق هق گریه هام رو می بینی؟
وقتی از بیچارگی و درموندگیم پیشت شکایت می کنم، حرفام رو می شنوی؟
وقتی از همه جا درمونده می شم و طرف تو میام، می فهمی که میام؟
صدای در زدنام رو می شنوی؟
-: بله بنده ام. می بینم. می شنوم. می فهمم. مگه نشنیدی ان الله بصیر بالعباد. مگه
نشنیدی ان الله سمیع الدعاء
-: می دونم. اما من…
-: هر جا که بری بازم بنده منی. اما از بس که باور نمی کنی که همشو می بینم و می شنوم اینقدر دل منو می شکونی.
-: الهی بمیرم!
-: بارها شده گفتم نرو. نفهمیدی! رفتی! هی دنبالت اومدم! به ملائک گفتم مبادا چیزی بنویسینا صبر کنید تا لحظه آخر. بر می گرده ؛ "مهدی" اون عمل رو انجام نمی ده. "مهدی" اون حرف رو نمی زنه. "مهدی" اون …
هر چی ملائک گفتن بار الها ! این بنده سابقه داره. دفعه اولش نیست. اما گفتم: نه شاید
این دفعه عوض شده باشه. صبر کنید. چیزی ننویسید.
و اونا هم با من منتظر نشستن تا ببینن تو عوض شدی.
هی صدات زدم. گفتم: "مهدی" نرو. اما تو رفتی. گفتم: "مهدی" نزن. اما تو زدی. گفتم: "مهدی" نکن. اما تو کردی. اخر سر منو پیش ملائک سر افکنده کردی. ملائک گفتن: بار الها! بازم "مهدی" عوض نشد.
-: شرمنده ام.
-: هر دفعه همین حرف رو می زنی. هر دفعه هم می بخشمت. هر دفعه هم به روم سیلی می زنی.
-: شرمندتم . با وجود همه محبتی که بهم داری سرم زیره. با اینکه خیلی بدم اما تو خیلی خوبی.
به جون خودم می دونم که اگه یکی از این نعمتهایی رو که بهم دادی بخاطر این همه کفر و ناشکریایی که می کنم ازم بگیری، کسی نمی تونه اون رو دوباره بهم بده.
به جون خودم می دونم اگر عزتی رو که تو چشم مردم بهم دادی و خوب می دونم که لایق این عزت نیستم، اگه ثانیه ای از من بگیری تو همون یک ثانیه کسی دیگه حاضر نیست بهم نگاه کنه. چه برسه به اینکه من رو به عنوان دوست، همراز و حتی فرزند قبول کنه.
اگه بگیری کی می تونه اون عزت رو به من بر گردونه؟! می دونم که جز خودت هیچ کس.
خدا جونم! از روز برام روشن تره که جز تو پناهی ندارم. هر جا برم، به هر راهی برم،
به هر جا و مقامی برسم. باز آخر راه که رسیدم و دستم رو خالی دیدم تو رو صدا می کنم.
خیلی می ترسم یه روزی پیمونه گناه من سر بره و خشمت بگیره.
خیلی می ترسم که بگی به این بنده هر چی فرصت دادم آدم نشده.
خیلی می ترسم از لحظه ای که بخوای از من رو برگردونی.
خدا جونم! می دونم اینقدر نافرمانی و سرکشی کردم که لیاقت مهر تو رو ندارم.
اما…
اما بخشش صفتی است که فقط در خور شأن و مقام توست.
-: دلمو می شکنی. غم رو دلم میاری. غصه دارم می کنی. بعد می گی غلط کردم؟!
می دونی! هر بار که میای دلم نمیاد دست رد تو
سینه ات بزارم؟!
چشمای اشکبارت رو که می بینم از خودم خجالت می کشم که در رو بروت باز نکنم.
هر دفعه با روی گشاده در رو باز می کنم و به استقبالت میام به امید اینکه ایندفعه، دفعه دیگه رو درست
می شی
اما تو میای نمک می خوری و نمک دون می شکنی
-: می دونم که با مدبر قرار دادن نفسم به خودم ستم کردم. اما خدایا! وای بر من اگر تو من رو نبخشی. خدایا! تو زندگیم این همه به من نیکی کردی من چطور می تونم باور کنم
که لحظه مرگ ، منو تنها بزرای و خوبی خودت رو از من دریغ کنی!!!![]()
همین!!!!!!!!!!

چقدر خنده داره ...
چقدر خنده داره که یک ساعت عبادت به درگاه الهی دیر و طاقت فرسا میگذره ولی 60 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می گذره!
چقدر خنده داره که 100 هزار تومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می ریم کم به چشم میاد!
چقدر خنده داره که یه ساعت عبادت در مسجد طولانی به نظر میاد اما یه ساعت فیلم دیدن به سرعت میگذره!
چقدر خنده داره که وقتی می خوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر می کنیم چیزی به فکرمون نمی یاد تا بگیم اما وقتی که می خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم!
چقدر خنده داره که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمان به وقت اضافه می کشه لذت می بریم و از هیجان تو پوست خودمون نمی گنجیم اما وقتی که مراسم دعا و بحث ديني و نیایش طولانی تر از حدش می شه شکایت می کنیم و آزرده خاطر می شیم!
چقدر خنده داره که خوندن یه صفحه و یا بخشی از قرآن سخته اما خوندن 100 صفحه از پرفروشترین کتاب رمان دنیا آسونه!
چقدر خنده داره که سعی میکنیم ردیف جلو صندلی های یک کنسرت یا مسابقه رو رزو کنیم اما به آخرین ردیف یک مکان مذهبی مثل مسجد تمایل داریم!
چقدر خنده داره که برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزمره خود پیدا نمی کنیم اما برای بقیه برنامه ها رو سعی می کنیم تو آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم!
چقدر خنده داره که شایعات روز نامه ها رو به راحتی باور می کنیم اما سخنان ائمه و قرآن رو به سختی باور می کنیم!
چقدر خنده داره که همه مردم می خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری در راه خدا انجام بدن به بهشت برن!
چقدر خنده داره که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می کنید به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته شود همه جا را فرا می گیرد اما وقتی که سخن و پیام الهی رو می شنوید دو برابر در مورد گفتن و یا نگفتن اون فکر می کنید!
خنده داره . اینطور نیست؟!
دارید می خندید؟
دارید فکر می کنید؟
این حرفارو به گوش بقیه هم برسونید و از خداوند سپاس گذار باشید که او خدای اعلی و دوست داشتنی است.
آیا این خنده دار نیست که وقتی که می خواید این حرفارو به بقیه بزنید خیلی ها رو از لیست خودتون پاک می کنید بخاطر اینکه مطمئنید که اونها به هیچ چی اعتقاد ندارند؟!!!
خنده داره؟ ...... تاسف آوره.
خدايا! محتاجم مكن كه تهمت به كسي بزنم، زيرا تهمت، خيانت ظالمانهاي است.
خدايا! ارشادم كن كه بيانصافي نكنم، زيرا كسي كه انصاف ندارد شرف ندارد.
خدايا! راهنمايم باش تا حق كسي را ضايع نكنم، كه بياحترامي به يك انسان، همانا كفر خداي بزرگ است.
خدايا! مرا از بلاي غرور و خودخواهي نجات ده، تا حقايق وجود را ببينم و جمال زيباي تو را مشاهده كنم.
(دکتر چمران)
به بهانه سالگرد سردار سرافراز خطه سرسبز سبلان( مشکین شهر) شهید بنی هاشم گوشه ای از زندگینامه آن مقر درگاه پروردگار را به همراه زندگینامه سردار حمزه سلیم زاده را تقدیم می کنم

فرمانده گردان حضرت علی اصغر(ع)لشگر31عاشورا(سپاه)
«میر محمود بنی هاشم» ، در 10 خرداد 1337 در روستای ساحلی« سفلی» از توابع «مشکین شهر»در استان« اردبیل»و در خانواده ای کشاورز متولد شد .وی نخستین فرزند خانواده بود و در کودکی با راهنمایی مادرش ( رقیه صطفوی ) به یادگیری قرآن پرداخت .او تحصیلاتش را نخست در روستای «میران » در مجاورت زادگاهش ، گذراند و آنگاه به همراه خانواده به شهرستان «تبریز» نقل مکان کرد و در مدرسه شبانه روزی «قطران» ، مقطع دبستان را به پایان بر د . دوره ی راهنمایی را نیز درمدرسه ی «پاسارگارد» با نمرات عالی در سالهای .5 13 - 1348 به اتمام رساند .اما مشکلات اقتصادی خانواده مانع از ادامه تحصیل اودر دبیرستان شد . با این حال عشق و علاقه به مطالعه ، او را به سوی کتابهای مذهبی و تاریخی و علمی سوق داد .
نوجوانی را با کار روزانه در قالیبافی و درس خواندن شبانه ، پشت سر گذاشت و دوره متوسطه را به صورت متفرقه پی گرفت .در سال 1354 به پیشنهاد والدینش به خواستگاری «سرحناز» دختر عمه اش ، می رود. به خاطر شناختی که «میر محمود» از همسر آینده اش داشت به این وصلت ، رضا داده با هم ازدواج می کنند .به هنگام ازدواج او شانزده و همسرش سیزده سال داشتند .مهریه یک جلد قرآن و سه هزار تومان معین و مراسم ازدواج بسیار ساده برگزار شد و آنها از سال 1354 زندگی مشترک را در خانه استیجاری پدر شروع می کنند .ثمره ازدواج آنها چهر فرزند به نام های« میر ولی» ، «میر علی» ،« فاطمه» و« زهرا »هستند .
در سال 1356 ، به سربازی رفت و در نیروی هوایی در«تهران» مشغول خدمت شد .تماس های او با افرادی چون پدر بزرگش که فردی متدین و آگاه بود بسیار موثر واقع شد و نگرشی ضد رژیم و استبداد پهلوی را به او می بخشد و حضور او در راهپیماییها و تظاهرات ، قبل از اعزام به سربازی ، ناشی از برخورد و آشنایی با این گونه افراد است .در طول خدمت سربازی نیزر او همچون قبل به مبارزاتش علیه حکومت خود کامه پهلوی ادامه می دهد، به طوری که پخش اعلامیه های حضرت امام در پادگان ، عمده ترین فعالیت اوست .
در این مورد ، خود چنین تعریف می کند :«روزی اعلامیه ای را به داخل پادگان بردم و به فکر چگونه نصب کردن آن بودم . دوستی داشتم که اهل تبریز بود و چون شناخت کافی از او داشتم ماجرا را برای او گفتم .قرار شد که او نگهبانی بدهد و من اعلامیه بچسبانم .در حین انجام کار افسر نگهبان مرا دید و به طرف من آمد ضمن سوال و جواب متوجه اعلامیه شد . من خیلی ترسیده بودم .او گفت زود باش اعلامیه ها را بچسبان و تمام کن .من فکر می کردم این یک خدعه است .تمامی اعلامیه ها را چسباندم فردا منتظر احضا ر بودم ولی خبری نشد .بعد از چند روز ایشان را دیدم .ماجرا را پرسیدم .او گفت :من هم این کار شما را می کنم ولی مخفیانه .»
اعلاميه ها را از پسر عمويش كه روحاني مقيم قم بود دريافت و پخش مي كرد تا اينكه فرمان امام ( قدس ) مبني بر فرار از پادگان صادر مي شود و او نيز از پادگان فرار مي كند .
بعد از پيروزي انقلاب اسلامي ، و در سال 1359 به طور رسمي به عضويت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در مي آيد و بعد از سپري كردن دوران آموزش ، به جبهه اعزام مي شود و ابتدا به« سر دشت» مي رود . در سال 1360 در منطقه« مهران» حضور پيدا مي كند و به خاطر رشادت هايي كه از خود نشان مي دهد مورد تشويق فرماندهان رده بالا قرار مي گيرد . در همان سال به زيارت بيت الله الحرام مشرف مي شود و پس از آن در عمليات بيت المقدس با پست فرماندهي گروهان در باز پس گیری « خرمشهر»از دشمن شركت مي كند . او در عمليات والفجر 2 و 4 نيز در سمت معاون گردان حضرت سيد الشهدا ( ع ) و در عمليات خيبر با سمت فرماندهي گردان حضرت علي اصغر (ع ) شركت فعال داشت كه زخمي شد و به پشت جبهه منتقل گردید. اما بعد از دو روز استراحت در بيمارستان مستقيماً به جبهه باز مي گردد و عصازنان فرماندهي گردان حضرت قاسم ( ع ) را بر عهده مي گيرد . او در عمليات بدر ، فرمانده گردان حضرت قائم ( عج ) است كه طي اين عمليات از ناحيه سر به شدت مجروح مي شود .
در اين زمان از سوي فرماندهي سپاه ، مسئوليت بالا تري چون معاونت تيپ يا مسئول طرح عمليات تيپ به او پيشنهاد مي شود اما« مير محمود» به واسطه علاقه اش به گردان علي اصغر ( ع ) نمي پذيرد و در حد فرماندهي اين گردان در عمليات كربلاي 8 و عمليات نصر 7 شركت مي كند . علاوه بر حضور مستمر در خطوط مقدم ، او مسئوليت واحد بسيج« مشكين شهر» و پايگاه هاي مقاومت را عهده دار بود و به هنگام مرخصي نيز بيشتر وقتش را صرف باز ديد از خانواده شهدا و رفع مشكل آنها مي نمود . «مير محمود بني هاشم »، گردان علي اضغر(ع) را با همراهي دو برادرش «مير مسلم» و« مير طاهر» اداره مي كرد ولي نكته قابل توجه اين كه نيروهاي گردان و حتي فرماندهان لشكر نسبت برادري آنها را نمي دانستد . برادرش در اين باره مي گويد :
(( ما سه برادر بوديم در يك گردان ولي نيروهاي گردان نمي دانستند كه ما سه نفر برادر هستيم . در لشكر فكر مي كردند كه ما پسر عمو هستيم بعد از شهادت برادرمان مير مسلم ( كه فرمانده گروهان بود ، فرمانده لشكر 31 عاشورا،سردار« امين شريعتي» به منزل ما آمده بود . وقتي عكس شهيد مسلم را ديد تازه متوجه شد كه ايشان برادر مير محمود بوده است . ))
در سال 1365 بر اثر تصادف ، شديداً آسيب مي بيند و از ناحيه كمر دچار شكستگي مي شود و به همين خاطر در عمليات كربلاي 5 شركت نمي كند اما برادرش «مير مسلم »در اين عمليان به شهادت مي رسد .
سر انجام «میر محمود بنی هاشمی»پس از سالها مجاهدت ومبارزه با ظلم واشغالگری وستم، در عملیات نصر 7 در منطقه «سر دشت» و در ارتفاعات« دو پازا» ، در حالی که پیشاپیش نیرو ها در حرکت بود بر اثر اصابت تیر مستقیم به ناحیه سر و شکمش در تاریخ 15 مرداد 1366 به شهادت رسید .
او را علاو بر شهامت ، به تدین و ایمان توصیف کرده اند .آنگونه که همسر ایشان نقل می کند :«به هنگام تصادف میر محمود ، وقتی در خانه بستری و از حرکت منع شده بود و به پشت در بستر آرمیده بود ، با خاک ، تیمم می کرد و با اشاره نماز می خواند و از اطرافیان خواسته بود خاک تیمم را طوری قرار دهند تا او بتواند شب هنگام نماز نافله بخواند .»
همچنین ، نزدیکان و همرزمان میر محمود نیز خلق و خوی او را پسندیده و در مورد او نقل می کنند که بسیار متواضع و به هنگام عصبانیت خویشتندار بوده است .
بعد از شهادت میر محمود ، فرماندهی کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ، که در آن زمان دکتر«محسن رضایی» بودند ،به مناسبت شهادت «میر محمود »پیامی صادر کرد .همچنین فرماندهی لشگر عاشورا و فرماندهی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی منطقه پنج باقر العلوم (ع) نیز پیام های جداگانه ای را به این مناسبت صادر کردند .
شهید حمزه سلیم زاده فرمانده واحد مهندسی رزمی لشگر 31 عاشورا(سپاه)
او مانند میلیونها ایرانی برای براندازی حکومت جابرانه ی پهلوی با آن رژیم وارد مبارزه شد وتا فروریختن پایه های ظلم وستم حکومت ستم شاهی از پا ننشست.
ایام کودکی اش در روستای «کویچ» از توابع «مشکین شهر» در فقر و محرومیت سپری شده بود .آن روزها« کویچ» روستای دور افتاده و محرومی بود .جاده و بهداشت و حمام و آب آشامیدنی نداشت ،کودکانی که قصد تحصیل داشتند می بایست به روستاهای همجوار می رفتند .حمزه نیز چنین می کرد .او تحصیلات ابتدایی را در روستای «علی آباد» و اول راهنمایی را در« اناز» به پایان برده بود و چون علاقه زیادی به تحصیلات حوزوی داشت به «تهران» رفت و در مدرسه« حجت» ثبت نام کرد و برای تامین معیشت خود در یکی از کارگاه های خیاطی کار می کرد ،و از در آمد آن به پدر نیز کمک می نمود .
آشنایی او با حوزه ،اثرات عمیقی در ذهن و روحش گذاشت و همین ارتباط موجب شد تا بعد از انقلاب با گروه فداییان اسلام آشنا شود . در مبارزات ایام انقلاب با کمی سن تلاش گسترده ای داشت .با هر گونه انحراف ،مبارزه می کرد و اوقات خود را وقف کمک به اسلام و انقلاب کرده بود .تلاش و توا ضع از ویژه گی های بارز وی بود .
شهید در 7 سالگی مادرش را از دست داده بود .احترام به پدر را از وظایف اصلی و اولیه خود می دانست و در برابر فرمان او مطیع بود و سعی می کرد تا اسباب ناراحتی اش را فراهم نیاورد و در همه کارها و امور زندگی به او کمک می نمود .
هر گاه به روستا بر می گشت بیکار نمی نشست و وقت خود را با حفر چاه سپری می کرد .چاه هایی که او کنده است ،هنوز هم مورد استفاده مردم محل است .وقتی از او سوال می شد که چرا این کار را انجام می دهی ؟پاسخ می داد :من این چاه ها را برای استفاده شخصی نمی خواهم بلکه دلم می خواهد مردم محروم منطقه به آسایش و آرامش برسند و از آب این چاه ها استفاده کنند. انقلاب که پیروز شد به عضویت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در آمد .
با آغاز تجاوز ارتش عراق به ایران اسلامی در شهریور ماه 1359 او در تلاش بود خود را به جبهه های نبرد حق علیه باطل برساند تا در کنار هموطنان دیگرش که از نقطه نقطه ی ایران بزرگ جمع شده بودند تا بار دیگر متجاوز دیگر ی را در تاریخ 7000ساله ایران از کشورمان بیرون کنند وظلم ناپذیری ایرانیان را برای چندمین بار به دشمنان کج فهم ایران ثابت کنند؛حاضر شود.
او ماهها در جبهه بود وحماسه های بی شماری حاصل این حضور پر برکت بود.
سر انجام در تاریخ 27/ 9/ 1365 در عملیات کربلای 5 در حالیکه فرمانده واحد مهندسی رزمی لشکر 31 عاشورا را به عهده داشت در منطقه شلمچه به شهادت رسید.
از شهید فرزندی به نام «مهدی» به یادگار مانده است .

موقعی که به نحوی از انحاء از موفقیت خود در زندگی دلسرد و مأیوس می شوم لحظه ای تأمل می کنم و به "جمی اسکات" کوچولو می اندیشم
قرار بود در مدرسه این پسرک کوچولو نمایشنامه ای اجرا شود و به همین خاطر اولیای امور در نظر داشتند که از داوطلبین شرکت در این نمایشنامه امتحان به عمل آورند "جمی اسکارت" نیز جزو این داوطلبین بود. مادراش می گفت پسرش خیلی علاقمند و امیدوار به ایفای نقش در این نمایشنامه است اما ترس او از این بود که "جمی" برای این کار انتخاب نشود روزی که قرار بود نقش های نمایشنامه را اعلام کنند من با مادر "جمی" برای آوردنش به مدرسه رفتیم "جمی" به محض دیدن مادرش به طرف او دوید و هیجان زده و با چشمانی که از غرور می درخشید فریاد زد (( حدس بزن ٬ مادر ٬ حدس بزن!)) و سپس آن کلمات را بر زبان آورد که تا آخر عمر برای من به مثابه یک درس خواهد بود : (( من انتخاب شده ام که کف بزنم و تشویق کنم.))
در ترافیک مشکلات جسمی و روحی ٬ در راه بندان غم ها ٬ در سراشیبی جهنم ٬ در متروی گناه ٬ در قطار مرگبار زندگی با نهایت سرعت امیدم فقط ترمز اضطراری است!!! وقتی دنیا به جای مزرعه آخرت بشود مزبله آخرت٬ وقتی به جای توشه اخروی به هیزم شکنی مشغولم ٬ وقتی به جای بار مفید ٬ کمرم زیر بار گناه خم است ٬ وقتی وجدان خاموشم مانند آتشفشانی سهمگین می خروشد ٬ وقتی عقل و دل و عشقم ٬ هم صدا سرم فریاد می کشند و نفسم را به سلاخه می کشند.
فقط یک مفر و پناهگاه باقی می ماند ٬ ان هم گریز به سوی توست ٬ تویی که با یک نگاه از این رو به آن رویم می کنی ٬ تویی که با یک دست نوازش ٬ تمام دلم را مالامال از شادی و سرور می کنی ٬ وقت آن است که بار دیگر با اشک ٬ غسل توبه کنم ٬ وقت آن است که بار دیگر چشمان گنهکارم غمناک شود٬ وقت آن است که بار دیگر قلب سیاهم ٬ دوده گیری شود ٬ وقت آن است که بار دیگر لبانم به ترنم درآید: " السلام علیکم یا اهل البیت النبوه و موضع الرساله"
گرچه دیر وقت است اما دل ٬ وقت و بی وقت نمی شناسد ٬ وقت آن است برم حرم!!! حرم ثامن الائمه ٬ حرم رضای سریع الرضا یا علی!
آمدم ٬ آغوش محبت بگشا که اگر نگشایی این دره ی بی مقدار ٬ سرگردان و ناامید٬ دیگر راهی برایش نمی ماند.
همین !!!!!!!!!!!!

عقل پرسید که دشوارتر از کشتن چیست؟
عشق فرمود: "فراق" ٬ از همه دشوارتر است!

یادمان باشد از امروز جفایی نکنیم
یا که در خویش شکستیم صدایی نکنیم
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد
طلب عشق زهر بی سرو پایی نکنیم
مهربانی صفت بارز عشاق خداست
یادمان باشد از این کار ابایی نکنیم!![]()


