تبليغاتX
اللهم انا نرغب اليك في دولة كرِيمة تعز بها الاسلام و اهله و تذل بها النفاق و اهله پروردگارا ! ما را آرزوي آستان قرب تو در دولت كريمانه يارست همان كه اسلام و يارانش را شوكت بخشد و دوروئي و اهلش را ذلت

ســـــوتـــــه دل



 

 

 

 در جستجوی آینده همواره عنصر زمان را با خود به دنبال می کشیم.آگاهی از آینده ناخواسته با عامل جبری زمان همراه است و درک آینده بدون در نظر گرفتن این عامل امکان پذیر نیست! پس چاره کار در چیست؟ آیا سرانجام راه حل ورود به آینده یا به بیان بهتر "زمان" ارایه خواهد شد یا همچنان باید این آرزوی به ظاهر دست نیافتنی را در فیلم های علمی – تخیلی به تماشا بنشینیم؟ درست در لحظه ای که آینده را ولو با بهره گیری از توانمندی تخیل خلاق در برابر خویش حاضر می پنداریم، عنصر زمان وارد می شود و با به صدا درآوردن تیک تاک ساعت حضور واقعی خود را بر آینده ای که "حال" پنداشته شده تحمیل می کند. بار دیگر همه چیز دور می شود و فاصله زمانی خود را میان حال و آینده در می یابیم. این پارادکس همیشگی به ویژگی تمامی مباحثی مبدل شده است که پیرامون آینده مطرح می شوند و جهان آینده را درون گردآب تضادآلود خود فرو برده است.
درک عنصر زمان به ما کمک می کند تا دریابیم "آینده" پیش از هر چیز یک مفهوم انتزاعی است و تجسم آن در قالب های ذهنی میسر است. آینده در ذهن انسان به مفهومی نمادین مبدل شده است که شناسایی آن در گروی مقایسه آن با زمان حال امکان پذیر است. انسان می فهمد که آینده دورتر یا دیرتر از حال است. اما امروزه تفکر پیرامون آینده یا به اصطلاح "آینده اندیشی" فراتر از مرزهای تخیل یا به بیانی خیالبافی رفته است و بسیاری از امور روزمره ازجمله برنامه ریزی های فردی و سازمانی را در بر می گیرد.
انسان امروزی دیگر منتظر از راه رسیدن آینده نمی نشیند، بلکه با برنامه ریزی و شبیه سازی شرایط سازنده خود را برای آن آماده می کند و به گونه ای به استقبال آن می رود. فعالیت هایی مانند پیش بینی دیگر نه به عنوان اعمالی خارق العاده و در ردیف فال گیری و کف خوانی، بلکه در قلمروی کوشش هایی کاملاً هدفمند و بر پایه توانمندی های علمی در نظر گرفته می شوند. کوشش برای کشف آینده به دانشی مدون و نظام یافته مبدل شده است که از آن با عنوان "آینده پژوهی" یاد می شود و آکادمی های معتبر و مشهوری برای آموزش آن به علاقمندان تاسیس شده است. بر این اساس کشف آینده و ورود به زمان دیگر در چارچوب های علمی رنگ و معنا می یابد و مجموعه ای از دانش ها و فناوری گوناگون برای شناخت آن به میدان می آیند از علوم محض گرفته تا دانش های نوپدید و میان رشته ای.
بررسی های علمی که عموماً توسط روان شناسان و دست اندرکاران علوم شناختی صورت گرفته است، روشن می سازد که سامانه عصبی انسان به گونه ای توسعه یافته است که بخشی از هوشیاری انسان را به درک مفهوم زمان، گذر آن و رسیدن به حال و آینده و فهم زمان گذشته اختصاص داده است. توانایی های حسی انسان با دریافت محرک های محیطی در زمان بیداری گذشت زمان را برای او قابل درک می سازد و تصویری از گذشت زمان را در ذهن او پدید می آورد که بیشتر یک مفهوم مجازی مکانی است تا زمانی. مقایسه زمان ها با یکدیگر، درک مدت زمانی که برای فعالیت های گوناگون صرف می شود و تفکیک زمان های کوتاه از مدت های طولانی که بر پایه قراردادهای هفتگی، ماهانه، سالانه و ... برنامه ریزی شده اند، همگی به لطف سامانه عصبی انسان تحیلل و ادراک می شوند.
ارتباط بخش ادراکی زمان در مغز و سامانه عصبی با دیگر نواحی که مسوول شناخت، یادگیری، تفکر، تجسم، تکلم، حافظه و حتا حرکت هستند، مجموعه ای را به وجود می آورد که برای شناخت مفاهیم انتزاعی از جمله "آینده" به کار می آید. شناخت "سرشت زمان" در قالب چنین مجموعه ای صورت می گیرد و کارکردی ترکیبی از نقش ها و وظایف گوناگون عصبی درک عنصر زمان را برای آدمی امکان پذیر می سازد. بر این اساس در بحث پیرامون زمان نخست با مهمترین سامانه بدن انسان یعنی سامانه عصبی سر و کار داریم. عصب شناسان و روان شناسان گروه اول کارشناسانی هستند که به این قلمرو گام می نهند و بدون حضور آنها مباحث نظری نمی توانند به دستاوردهای کاربردی بیانجامند.
با این حال مفهوم زمان تنها به حوزه های زیستی و روانی محدود نمی شود و قلمرو دیگر علوم از جمله فیزیک را در بر می گیرد. سرشت فیزیکی زمان و ویژگی های آن فیزکدانان را از ابتدا مجذوب خود ساخته بود و مقوله هایی مانند شتاب، سرعت، حرکت و غیره را با در نظر گرفتن این متغیر مورد مطالعه و بررسی قرار داده اند. حتا اخترشناسان و منجمانی که برای سنجش فواصل آسمانی از مفاهیمی مانند سال نوری کمک می گیرند، در پایان به مفهوم زمان می رسند و با این مقوله اعجاب انگیز رو به رو می شوند. پس زمان کارشناسان بسیاری را به خود مشغول کرده است و شناخت غایی آن دستاورد کوشش جمعی تمامی آنان می باشد.
در تشریح مفهوم زمان و به ویژه زمان آینده در مبانی دانش آینده پژوهی با مقولاتی مانند شبیه سازی یا بازسازی آینده رو به رو می شویم. از نخستین روزهای دانش آینده پژوهی، آینده پژوهان به محدودیت های تصور زمان و آینده واقف بودند، از اینرو کوشیدند آینده را در زمان حال "بازآفرینی" کنند و تکنیک های آینده اندیشی را با در نظر گرفتن چنین ملاحظه ای پایه ریزی کردند. روشن است که برون رفت از زمان حال و رسیدن به زمان آینده در شرایط عادی و متعارف امکانپذیر نیست و کوشش هایی که در طول تاریخ دانش و فناوری برای رسیدن به آرزو صورت گرفته اند در حد نظری باقیمانده و هیچگاه حالت عینی و تحقق عملی به خود ندیدند. بنابراین، دانشمندان واقع بین تلاش خود را صرف سفر به آینده نکردند، بلکه به بررسی شیوه ها و روش های بازآفرینی آینده در زمان حال پرداختند و کوشیدند آینده را در زمانی که در آن به سر می بریم شناسایی کنند.
به بیانی دیگر بر خلاف نویسندگان رمان های علمی - تخیلی، آینده پژوهان انرژی خود را صرف رسیدن به زمان آینده نکردند، بلکه آن را به مصرف برنامه ریزی برای آینده کردند. از دیدگاه و نگرش آینده پژوهی معاصر، حضور در آینده به معنای حضور فیزیکی در آن نیست، بلکه به مفهوم برنامه ریزی برای آن است، برنامه ریزی که با گسترش آگاهی نسبت به رویدادها و شرایط احتمالی آینده تدوین می شود. در آینده پژوهی تفکرات انسانی پیرامون آینده به مدد مبانی علمی و فناورانه می آید و ساختارهای مشخص و معینی را شکل می دهد که درک و شناسایی آینده برای برنامه ریزی های فردی و سازمانی را محقق می کند.
از این رو می توان گفت مشکل ما در شناخت و درک آینده، ورود فیزیکی به زمان و آینده نیست، بلکه محدودیت های شناختی ما نسبت به شرایط آینده است، شرایطی که امکان شبیه سازی و بازآفرینی آنها در زمان حال وجود دارد؛ اما همیشه به این بازآفرینی توجه نمی کنیم یا شاید ناخواسته از آن غافل می شویم. پس باید این هوشیاری را تحریک نمود و آن را بیدار ساخت و در پرتوی دانش آینده پژوهی آن را به رفتاری پیوسته مبدل نمود و از آن یک هوشمندی باثبات و آینده گرا پدید آورد.

(برگرفته از سایت بنیاد آینده نگری ایران)

+ نوشته شده در ساعت 8:41;  توسط عاشق شهادت;  | 

 

 

                                بسم الله الرحمن الرحیم

 

در این لحظات آخر عمر سر تا پا گناه و پشیمانی وصیت خود را می نویسم و علم کامل دارم

که در این ماموریت شهادت ، جان به پروردگار بزرگ باید تسلیم نمایم انشاالله که

خداوند  متعال با رحمت و بزرگواری خود گناهان بیشمار

این بندة خطاکار را ببخشند .

 

وصیت به احسان و آسیه عزیز

1 ) انشاالله وقتی به سنی رسیدید که توانستید این وصایا را درک نمائید هر چند روز یکبار این وصیتنامه را بخوانید.

2 ) شناخت کامل در حد استطاعت خود از خداوند متعال پیدا نمائید در پی اصول اعتقادی تحقیق و مطالعه نمائید و تفکر زیاد نمائید تا به اصول اعتقادی یقین کامل داشته باشید .

3 ) احکام اسلامی را (فروع دین ) با تعبد کامل و بطور دقیق و با معنی بجا آورید .

4 ) آشنایی کامل با قرآن کریم که عزت‌بخش شما در این دنیای سرتا پا گناه خواهد بود داشته و در آیات آن تفکر زیاد بنمائید و با صوت خواندن قرآن را فرا گیرید .

5 ) از راحت طلبی و بدست آوردن روزی بطور ساده دوری نمائید . دائم باید فردی پرتلاش و خستگی ناپذیر باشید .

6 )‌ یقین بدانید تنها اعمال شما که مورد رضایت خداوند متعال قرار خواهد گرفت اعمالی است که تحت ولایت الهی و رسولش و امامش باشد بنابراین در هر زمان و هر موقعیت همت به اعمالی بگمارید که مورد تائید رهبری و امامت باشد .

7 ) به کسب علم و آگاهی و شناخت در تاریخ اسلام و تاریخ انقلاب اسلامی اهمیت زیاد قائل شوید .

8 ) قدر این انقلاب اسلامی را بدانید و مدام در جهت تحکیم مبانی جمهوری اسلامی کوشا باشید و زندگی خودرا صرف تحکیم پایه های این جمهوری قرار دهید .

9 ) به اخلاقیات اسلام اهمیت زیاد قائل شده و آن را کسب و عمل نمائید .

10) در جماعات و مراسم به خصوص نماز جمعه ، دعای کمیل و توسل ومجالس بزرگداشت شهداء مرتب شرکت نمائید .

11) رساله امام را دقیق خوانده و مو به مو عمل نمائید .

12 ) حق مادرتان را نگهدارید و قدرش را بدانید و احترام و احسان به مادرتان را به عنوان تکلیف دانسته و خود را عصای دست ایشان نمائید .

13 ) در زندگیتان همواره آزاده باشید و هیچ چیز غیر از خدا و آنچه غیر خدائی است دل نبندید و بدانید که دنیا زودگذر و فانی است ، فریب زرق و برق دنیا را نخورید .

14 ) برحذر باشید از وسوسه های نفس و مدام به یاد خدا باشید تا از شر نفس و شیطان در امان باشید .

 وصیّت به فاطمه :

1 ) می دانم در حق شما مدام ظلم کرده ام و وظیفه ام را بجا نیاورده ام ولی یقین بدان که خود را بنده ای قاصر و کم کاری میدانم و امید دارم که حلالم نمائید .

2 ) احسان و آسیه امانتهایی هستند در دست تو و مدام در تربیت اسلامی آنها باید همت گمارید و توجیه و کنترل مواردی که به آنها وصیت نموده‌ام به عهده شماست .

3 ) از کوچکی آنها را با قرآن آشنا کرده و به کلاس قرائت قرآن بروید .

4 )از کوچکی آنها را در مجالس و مجامع خصوصا نماز جمعه ، دعای کمیل و یادبود شهداء شرکت بدهید .

5 ) درآمد یا پولی نداشته و ندارم که مهریه تان را بدهم انشا ا... که حلال خواهید کرد .

6 ) مقداری به مهدی مقروضم به شکلی که برایتان مقدور باشد پرداخت نمائید منتهی فشار مادی بیش از حد به خودتان در این مورد وارد نکنید .

7 ) انشاءالله که شما و عموم فامیل در یادبود من به یاد شهدای کربلا و امام حسین گریه و عزاداری نمائید و مرتب بیاد بیاورید که هستی دهنده اوست و باید شکر به مصلحت الهی گفت.

متاسفانه به علت نبودن وقت نتوانستم وصیتم را تمام نمایم از عموم آشنایان و فامیل حلالیت می‌خواهم انشاءالله همه خدمتگزار اسلام خواهند بود .

 

 

 

حمید باکری

 

+ نوشته شده در ساعت 8:5;  توسط عاشق شهادت;  | 

 

 

 

                                                      آقای مدیر کل!

                                                       جناب رئیس!

                                                   مسئول محترم!

                                                    معاون گرامی!

                                                     مشاور عزیز!

               اگر امام زمان (عج) بیاید٬ چند نفر شما بر سر پست و مقامتان باقی می مانید؟

                                                امام (عج) می شکند

                                       پای را که روی حق گذاشته شود.

                                                     مواظب باش!

                                 زیر ذره بین نگاه امام (عج) همه خطاها بزرگند

                                             چه کسی را گول می زنی؟

                                       غافلند آنان که نگران "غیبت" امامند

                                            اما نگران "حضور"ش نیستند.

                                          وقتی امام (عج) نیت تو را بداند

                                             از خجالت آب نمی شوی؟

                                                     چقدر غیبت؟

                                                     چقدر دروغ؟

                                                     چقدر فریب؟

                   بی خود نیست که توفیق دعای فرج از این زبان ها گرفته شده است

                          دویست بار هم که "ایاک نعبد و ایاک نستعین" بگویی

                                          وقتی دلت گرفتار دیگری باشد

                                         نماز امام زمان(عج) را نخوانده ای

                                                توقع بی جایی است

                                        با چشم آلوده ٬ روی پاک را دیدن!

                                          امام (عج) از توجیه بیزار است

                                            نیت و عملت را موجه کن!

                                                  با هر گناه تو

                                    دل امام (عج) شکسته تر می شود.

                                              حواست کجاست؟

                                   " ان الارض یرثها عبادی الصالحون"

                                                کجای کاری؟!

 

+ نوشته شده در ساعت 23:48;  توسط عاشق شهادت;  | 

 

 

 

هرکسی یه جرمی بکنه بعدم بگیرنش ٬ اگه اعدامی باشه ٬ سر و کارش با زندونه.

زندونی ها هم متفاوتن ٬ یکی شش ماه ٬ یکی سه ماه ٬ یکی یک سال ٬ یکی ده سال و یکی هم حبس ابد!!!

خدایا جرم رو کردم ٬ قبول ٬ اما به خود زندونی می گن که آقا تو مثلاْ فلان قدر زندون برات بریدن.

یارو هم ممکنه تقاضای تجدید نظر کنه.

خلاصه خدایا ٬ سرت رو درد نیارم ٬ تقاضای تجدید نظر دارم!

کجا باید برم تقاضامو بدم؟!

                                                                                    همین!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در ساعت 23:45;  توسط عاشق شهادت;  | 

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

عملیات، عملیات سختی خواهد بود. باید بدانیم اگر این عملیات موفق نشد،‌عملیات بعدی ما سخت‌تر خواهد بود؛ چون خداوند بندگان مؤمن خود را هر چه می گذرد با آزمایشی دیگر می آزماید.

همه برادران بایستی تصمیم قطعی بگیرند. تمام علایقی كه در ده، در شهر و … دارید ،‌كنار بگذارید.

مصمّم ، قاطع و با توكّل به خداوند ،‌تمام برادران تصمیم بگیرند و گرنه خدای ناكرده مردّد و متزلزل می‌شویم و تردید و ابهام حتی به اندازة‌نوك سوزن مانع امداد الهی است. هر برادری شب عملیات می‌خواهد جلو برود باید تصمیم خود را گرفته باشد. خدای نكرده اگر برادر ضعیفی است، نباید جلو بیاید. هر كس نمی تواند تصمیم بگیرد ،‌همراه ما نیاید و گرنه خدای نكرده به ما صدمه خواهد زد.

همه برادران تصمیم خود را گرفته اند، ‌ولی من بخاطر سختی عملیات تأكید می كنم. شما باید مثل حضرت ابراهیم باشید كه رحمت خدا شامل حالش شد، مثل او در آتش بروید. خداوند اگر صلاح بداند به صفوف دشمن رخنه خواهید كرد. باید در حد نهایی از سلاح مقاومت استفاده كنیم.

هرگاه خداوند مقاومت ما را دید رحمت خود را شامل حال ما می گرداند. اگر از یك دسته بیست و دو نفری، ‌یك نفر بماند، باید آن یك نفر باید مقاومت كند؛ حتی اگر فرمانده شما شهید شد، نگویید فرمانده نداریم و نجنگیم كه این وسوسه شیطان است. فرمانده اصلی ما ،‌خدا و امام زمان است، ‌اصل ،‌آنها هستند و ما موقت هستیم، ما وسیله هستیم برای بردن شما به میدان جنگ. وقتی شما شهید شدید ،‌خودتان فرمانده‌اید؛ وظیفة‌ما مقاومت تا آخرین نفس و اطاعت از فرماندهی است.

تا موقعی كه دستور حمله داده نشده كسی تیراندازی نكند، ‌حتی اگر مجروح شد خودداری نماید. دستمال در دهانش بگذارد، دندانها را به هم بفشارد و فریاد نكند، فریاد نشانه ضعف شماست.

با هر رگبار سبحان الله بگویید. در عملیات خسته نشوید، بعد از هر درگیری و عملیات شهدا و مجروحین تخلیه و بقیه سازماندهی شده و كار ادامه یابد.


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در ساعت 8:23;  توسط عاشق شهادت;  | 

 

 

خدایا!!!

من عشق به تو را هم از تو می خواهم و عشق به عاشقان تو را و عشق به هر کاری که مرا به تو نزدیک کند.

+ نوشته شده در ساعت 23:47;  توسط عاشق شهادت;  | 

 

 

حكايت شده است كه : عارفى ، پارچه اى بافت و در بافت آن دقت به كار داشت . چون آن را فروخت ، به علت عيب هايى كه داشت ، به او باز گرداندند و او گريست . اما مشترى گفت : اى فلان ، مگرى ! كه بدان راضيم . و او گفت : گريه من از اين نيست . بلكه از آن مى گريم كه در بافت آن ، كوشش بسيار كردم و به سبب عيب هاى پنهانى ، به من باز گردانده شد. و از آن مى ترسم تا عملى كه چهل سال در آن كوشيده ام نپذيرند.
+ نوشته شده در ساعت 18:30;  توسط عاشق شهادت;  | 

 

 

این غروب چقدر مرموز است خورشید که آرام آرام در بی انتها فرو می رود گویی تمام جانم آرام آرام از کالبد خسته ام خارج می شود دوست دارم گریه کنم . یکی پیش رود بنشیند و فقط گوش کند - زود از کوره در نرود- بگذارد همه حرفهایم را زده و تمام احساسم را بیان کنم باید بگویم که چه دیدم ٬ بگویم تا همه غائبین از حسرت دق کنند ٬ دیوانه شوند ٬ مبادا فکر کنند که انسانند باید بگویم اما با کی ؟

و... یافتم ٬ یافتم سنگ صبور و ساکتی که تا آخرش را می شنود و دم نمی زند ازو نمی گوید که اینها احساسات است٬ هیجان اسن ٬ التهاب زود گذر است. باید منطقی بود!!!او حرفم را می شنود و می دانم که همه را ٬ بی هیچ تردید می پذیرد چرا که او خود همه چیز را دیده است... ای شلمچه با آنها که بعدها می آیند قصه هایت را بگو٬ اگر توجهی نکردند٬ باز بگو با زبانی دیگر ٬ با آهنگی تازه تر ٬ اگر باز رغبتی ندیدی فریاد بزن! تا حرف هایت را بشنوند.

برای آنکه مجذوب کلماتت شوند - تا آخرش را بشنوند- لازم نیست اداهای سخنرانان حرفه ای را درآوری ٬ نه ٬ فقط راست بگو راست٬ هر چه با چشمانت دیده ای بر زبان آور. بگو تا آنها که از دیدن "انسان" قطع امید کرده و پذیرفتند ٬ که انسان قهرمان افسانه ای اساطیر است! امیدی تازه گیرند. بگو٬ تا آنها که شرفشان در جیب کتشان تا خورده و راستی راستی باورشان آمده که آدمند!! مایوس شوند. بگو تا آنها که سال های دور از خانه آن دختر ژاپنی دردمندشان کرده و در فراق او و به جای اوداغ بر دلشان مانده ٬ به خود آیند و بدانند که چندی پیش بسیجی های پاک ٬ بچه های امام ٬ در شلمچه درد "دور از خدایی" را به بشریت هشدار می دادند.

ای شلمچه ٬ آنها از زندگی دنیا حظی نبرده بودند٬ تا بگویند دنیا حظی ندارد٬ در سینه هایشان شعله سوزان آتش اشتیاق٬ درد هجر٬ غم و اندوه ماندن و در سرشان هوای کربلا ٬ کربلای وجود قرار داشت ٬ تشنه فرات شهادت بودند و چشمانشان دوخته در چشم خدا بود.

ای شلمچه به کوچکی جسم شان نیاندیش٬ بزرگی روحشان را ببین٬ که معلمان تهذیب ٬ پیش کسوتان عرفان و اساتید خلوت در برابر قامت بلند معرفتشان زانوی تلمذ می زنند.

ای شلمچه ٬ بر خود ببال ٬ بر خود بناز ٬ جا دارد ذره ذره خاکت را سرمه چشم کرده و چون مشک ببویند٬ اگر بدانی میزبان چه عزیزانی گشته ای! چه دلها که از فراقشان شکست ٬ چه چشم ها که در فقدان شان خون گریست٬ چه اشک ها که در پی شان سیل نگشت٬ چه ناله ها که در سوگشان فضای جماران را پر نکرد و چه همراهان که داغ ماندن برای همیشه بر قلبشان نشست.

ای شلمچه ! بار اولی که در کلاس عشق امام ٬ زانو زدند و درس گرفتند . درس اول : "خدا" ٬ درس دوم : "خون" ٬ تو شاهد بودی ٬ که چگونه با درس دوم اثبات کردند که درس اول را خوب فهمیده اند. آمده بودند تا بگویند هنوز اردوگاه کوچک پسر مظلوم علی(ع) یاور دارد٬ هنوز آزادگی نمرده٬ آمده بودند تا به خواهر چشم بر راه حسین (ع) مژده دهند که صدای اذان علی اکبر هنوز از اعماق تاریک دنیا به گوش آنها که می خواهند بشنوند ٬ می رسد.

ای شلمچه! لاله های که در دامنت به امانت ماند همه سفیر بودند٬ سفیران پرواز انسان٬ منادیان طلوع و تو ٬ تو شاهد بودی که با چه صلابتی بر تاریکی شب یورش بردند٬ با خون خویش روزنی در قلب سیاهی گشودند٬ که تا دوباره نور بتابد. تو در آن شب ای شلمچه ٬ عشق را خوب تفسیر کردی و خوب ایثار را فنای فی ا... دانستی و نیز زهد را دیدی ٬ تقوی و شرف را دریافتی ٬ تو در پرتو برقی که از چشمان معصومشان می زد آزادی و رقص کائنات را ٬ تو در آن شب در آن آشفته بازار سرخ در هیاهوی ستیز ٬ از میان فریادی هولناک ٬ صدای تکبیر اکبر و نوای قاسم را شنیدی 

ای شلمچه نامت زیباست٬ خاکت زیباست٬ خاکریزهایت زیباست٬ کانل ماهی ات زیباست ٬ غروبت زیباست٬ سکوتت زیباست٬ مهتابت زیباست ٬ سرمایت زیباست... گرمایت هم زیباست٬ اما همه جلوه های زیبایت را تو مدیون پیکرهای پاکی هستی که در بسترت آرام گرفته اند٬ تو٬ مدیون پیکرهای پاکی هستی که در بسترت آرام گرفته اند٬ اجساد مطهرشان را در دامانت نگاه دار٬ پای حرفشان بنشین٬ تا برایت از مردانگی و غیرت بگویند ٬ از عاشقی و وصل و از شیزینی شهادت

ای شلمچه! آنها در سبزه زار کرخه روییدند٬ در گلستان کارون رشد کردند و در گلزار تو به دست باغبان شهادت٬ گلچین شدند. اما ای شلمچه! آنگاه پیکرهای پاکشان در آغوشت آرام گرفت و گل یادشان در دامانت رویید.

ای شلمچه! از آنها خوب مراقبت کن ٬ علف های هرزی که بر گردشان می روید را قطع کن٬ تا اینکه دامانت پر از گل شود. گل های سرخ ٬ لاله های سرخ معطر به سرخی خون و خوش بوی ایمان. آنها جکر گوشه های امامند ٬ حسین و فاطمه شبها به دیدنشان می آیند. آنها آرزوهای آینده پیغمبر اسلام بودند. دلایل محکم خدا در برابر ملائک هستند.

ای شلمچه! به اروند بگو تا برایشان از رفتن بگوید ٬ از نماندن٬ از نبودن٬ از حرکت ٬ از فانی شدن در دریا و به نخل هایت بگو قصه شیرین روییدن را در گوششان زمزمه کنند.

ای شلمچه ! امشب به آن نسیمی که از دامنت می گذرد٬ بگو که سلام ما را به شهیدان برساند. بگو که ما جا ماندیم...

                                                                             (بر گرفته از گفتار مصطفی رحیمی)

 

+ نوشته شده در ساعت 23:36;  توسط عاشق شهادت;  | 

 

آسمانیها

 

دلم گرفته است و زین جماعت کسی زحالم خبر ندارد!

بجز که سوزد ٬ بجز که سازد ٬ به خویش راهی دگر ندارد

**************

فقط سوز دلم را در جهان پروانه میداند

غمم را بلبلی کآواره شد از خانه می داند

به امیدی نشستم شکوه خود را به دل گفتم

همی خندد به من ٬ این هم مرا دیوانه می داند!!!!

********************

تا آخر دنیا هم که بری ٬ همینه که هست همین؟

یعنی یه آدم درست و حسابی پیدا نمی شه ٬ مگه که چی بشه!

(( دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر

کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست))

***************************

عده ای غرق در مال دنیا و غافل ٬ عده ای حیران در وادی مقام و غافل ٬ عده ای خوش با عبادتی غیر قابل ذکر و غافل ٬ عده ای سرمست از امید به رحمت و نعمت های اخروی خدا و باز هم غافل ٬ عده ای در بیم عذاب خدا و اینان هم غافل.

*********************************

و ناغافلان ٬ آگاهان ٬ خوشحالان ٬ سبکبالان ٬ خوش خوشند با خود خدا ٬ عده ای خدایی ٬ عده ای در تعلیق بین دنیا و آخرت ٬ در حرکت روحی به سمت بالا ٬ در همنشینی با ملائکه ای که خوشحالند از همنشینی با آنها رها از تمامی قیود ٬ بهترین لحظاتشان تنهایی و زیباترین حالاتشان سجده های مخفیانه است.

****************************************

در تاریکی شب در پرده ای از نور با سجده گاهی از تربت حسین (ع) و جانمازی لطیف و دوست داشتنی از بال ملائک.

***********************************************

می گویید نیست؟ آنهای که بودن رفتن! چرا؟ هست.

********************************************************

منتها برای چشمانی ٬ بیدار ! بگردید ٬ پیدا می کنید!!

*********************************************************************

همین!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در ساعت 17:57;  توسط عاشق شهادت;  | 

 

                                               دست عشق از دامن دل دور باد!

                                        می‌توان آیا به دل دستور داد؟

                                                

                                                     ***

 

                                                 می‌توان آیا به دریا حکم کرد

                                               که دلت را یادی از ساحل مباد؟

 

                                                                ***

 

                                                 موج را آیا توان فرمود: ایست!

                                        باد را فرمود: باید ایستاد؟

 

                                                    ***

 

                                                   آنکه دستور زبان عشق را

                                          بی‌گزاره در نهاد ما نهاد

 

                                                    ***

 

                                                   خوب می‌دانست تیغ تیز را

                                       در کف مستی نمی‌بایست داد

 

                                                                                            (قیصر امین‌پور)

+ نوشته شده در ساعت 12:44;  توسط عاشق شهادت;  | 

 

محبت

وقتی کبوتر با کلاغ معاشرت می کند

پرهایش سفید ٬ ولی قلبش سیاه می شود

دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست

اسراف!!! محبت است

+ نوشته شده در ساعت 12:4;  توسط عاشق شهادت;  | 

 

سرداری از خطه سرسبز سبلان (مشکین شهر) 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

اینجانب میر محمود بنی هاشم راهی را که پروردگار عالم در قرآن کریم به ما نشان داده است انتخاب کردم راهی که اولیاء وانبیاء خدا آنرا رفتند راهی که ائمه معصومین(ع)و به خصوص سید مظلومین و سید الشهداء(ع) رفته است انتخاب کردم،زمانیکه پروردگار عالم در قرآن کریم آنقدر به رزمندگان اسلام و مجاهدین فی سبیل الله ارزش قائل است،پس چرا ما آن راه را انتخاب نکنیم؟

 

 

 

که اگر نکنیم در غفلت هستیم زمانیکه خداوند در قرآن،سوره توبه آیه110 خریدار جان مومنان به بهای بهشت است و بنده فروشنده،چه است خدا،خون آنانکه در معامله شرکت می کنند زمانیکه پیامبر اسلام در جنگها آنقدر فعالیت کرده و تا پای شهادت پیش می رود و عزیزان و دوستان خود را در این راه شهید می دهد و این قدر استقامت می کند پایداری می کند تا دشمن زبون را به شکست و امی دارد مانند جنگ حنین که حضرت علی(ع) می فرماید:

«ما هر موقع در جنگها سست می شدیم به پیامبر گرامی اسلام پناهنده می شدیم.»

 زمانیکه حضرت علی(ع)اولین امام بر حقّ شیعیان آن همه در جنگ ها شرکت می کند،شمشیر می زند،فداکاری می کند و زمانیکه ضربت دین خدا به سرش می خورد می فرماید:

«فزت برب الکعبه»قسم به پروردگار رستگار شدم به معنی امام علی(ع)رستگاری را در شهادت می داند،پس چرا ما این راه را انتخاب نکنیم که اگر انتخاب نکنیم در غفلت هستیم زمانیکه امام حسین(ع)در واقعه کربلا آن همه جانبازی می کند عزیزان،اصحاب و انصار خودش را در راه دین خدا شهید می کند و چنین می فرماید من مرگ را جز سعادت و خوشبختی و زندگانی با ستمگران را جز رنج و محنت نمی دانم و زمانیکه حضرت اکبر(ع)در مقابل ناراحتی حضرت امام می فرماید:پدر جان مگر ما حق نیستیم می فرماید بلی،می فرماید پس در این صورت چرا ما باید ازمرگ بترسیم که بترسیم در غفلتیم زمانیکه ریشه اسلام به آبیاری با خون عزیزانش سیراب می شود و رشد می کند و اولیای ما و ائمه ما با خون خودشان ریشه اسلام را سیراب کردند پس چرا ما چنین نکنیم؟که نکنیم در غفلت هستیم زمانیکه پیامبر اسلام آن همه زحمت می کشد،جنگ می کند،ائمه آن همه زجر و بلا می کشد و زمانیکه حضرت موسی کاظم(ع)یازده سال در زندان بغداد می ماند برای بقای اسلام پس چرا ما چنین نکنیم که اگر نکنیم در غفلت هستیم ما باید در راه دین خدا شهید بدهیم،اسیر بدهیم،معلول بدهیم ،تا اسلام زنده بماند انگیزه انتخاب این می باشد پس با توجه به حکم صریح پروردگار عالم،سنت پیامبر اسلام و ائمه اطهار(ع)این راه را انتخاب کردم و در انتخاب این راه کاملاًآزاد بودم و هیچ سازمانی و یا ارگانی در انتخاب این راه دخالتی نداشته بلکه خودم آزادانه انتخاب کردم.

 


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در ساعت 9:32;  توسط عاشق شهادت;  | 

 

 

شخصی گرسنه در بیابانی می رفت و می گفت: خدایا!!! در این جهان از من گرسنه تر هم هست؟ هاتفی پاسخ داد: اکنون کسی را که گرسنه تر از تو باشد به تو نشان خواهم داد. در این میان٬ گرگی گرسنه بر او حمله کرد. آن شخص گفت : بار خدایا! از خود گرسنه تر دیدم برجان من ببخشای و مرا از دست این گرگ رهایی بخش. اکنون بدون نان سیر شدم و دیگر از تو نان نخواهم خواست . پس از این سخنان ٬ گرگ گرسنه او را رها کرد و رفت.

دیوانه ای فقیر ٬ همسایه عاملی متقی بود که هر روز برای آن دیوانه غذا می فرستاد آن عامل روزی به فرمان شاه می بایسد به سفر می رفت . دیوانه آگاه شد نزد او رفت و گفت : مرا به که می سپاری؟ گفت: به خدا. (( دیوانه گفت : این کار را نکن ٬ زیرا او مرا گرسنه نگاه خواهد داشت)).

+ نوشته شده در ساعت 8:4;  توسط عاشق شهادت;  | 

 

 

  - هرکس که به قضای من خرسند نبوده و بر بلای من شکیبا نباشد و نعمت هایم را سپاسگزاری نکند بگذار خدایی غیر از من را بجوید!

 - کسی که به دنیا غمگینانه و محزون نگاه کند چنان است که گویی برمن خشم گرفته است٬ هرکس بر توانگری بر اثر بی نیازی اش تواضع کند یک سوم دین خویش را از دست داده است.

 - ای فرزند آدم ! هیچ روز تازه و جدیدی نیست مگر اینکه از نزد من روزیت به تو         می رسد و شبی جدیدی بر تو نمی گذرد مگر اینکه ملائکه عمل قبیح از تو نمی آورند خیر من بسوی تو سرازیر است و شر تو به سوی من٬ بالا می آید.

 - ای فرزند آدم ! به اندازه ی نیازی که به من دارید از من اطاعت کنید و به مقدار صبری که بر آتش دارید عصیان کنید! و برای دنیا به اندازه ی توقفی که در آن خواهید داشت عمل کنید و برای آخرت نیز به اندازه ی توقفی که در آن خواهید داشت زاد و توشه فراهم کنید.

 - ای فرزند آدم ! برای من کشت کنید٬ برای من کار کنید و محصولات خویش را به من پیش فروش کنید ٬ تا ٬ سودی به شما بدهم که نه چشمی آن را دیده است و نه گوشی شنیده و نه بر قلبی خطور کرده است.

 - ای فرزند آدم ! محبت دنیا را از قلبت خارج کن ٬ زیرا محبت من و محبت دنیا در یک قلب ٬ هرگز جمع نمی شود!

 - ای فرزند آدم ! چیزی را که برایت امر کرده ام انجام بده و چیزی را که از آن نهی کرده ام ترک کن! تا تو را زنده ای قرار دهم که هرگز نمی میرد!

 - ای فرزند آدم ! زمانی که در قلبت قساوت ٬ در جسمت بیماری و در مالت نقصان و در رزقت کمبود احساس کردی ٬ بدان که در این صورت ٬ در مورد مسائلی سخن گفته ای که به تو مربوط نبوده است.

 - ای فرزند آدم ! زادت را بیشتر کن که راه دور است و بارت را سبک کن که راه دقیق است و عمل را خالص گردان که خدا بصیر و تیزبین است و خوابت را تا روز قبر به تأخیر بینداز و فخرت را به روز میزان واگذار و لذتت را به بهشت . و برای "من" باش ٬ تا برای "تو" باشم و با کم شمردن دنیا ٬ به من نزدیک باش ٬ تا از آتش دورتر شوی .

 - ای فرزند آدم! کسی که کشتی اش بشکند و در وسط دریا بر روی یک تخته بماند ٬ مصیبت اش از مصیبت تو بزرگتر نیست٬ چرا که تو از ناحیه ی گناهانت در یقین بسر می بری و از ناحیه ی اعمالت در خطر هستی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

(حدیث قدسی در باب موسی ص۱۶۳ نقل از تورات)

+ نوشته شده در ساعت 0:6;  توسط عاشق شهادت;  | 

 

ابتدا ابراهیم ادهم آن بود که پادشاه بلخ بود، و عالمی زیر فرمان داشت و چهل شمشیر زرین با چهل گرز زرین در جلو و عقب او میبردند.

یک شب بر تخت خفته بود نیم شب سقف خانه بجنبید چنانکه کسی بر بام میرود، آواز داد که کی است. گفت آشناست اُشتری گم کرده ام بر این بام طلب میکنم. گفت ای جاهل اُشتر بر بام میجویی. گفت ای غافل تو خدای را در جامهء اطلس خفته بر تخت زرین میطلبی.

از این سخن هیبتی به دل او آمد و آتشی در دلش افتاد تا صبح آنروز نخوابید. چون روز شد بر تخت نشست  متفکر و متحیر و اندوهگین، ارکان دولت هر یکی بر جای خویش ایستادند، غلامان صف کشیدند، ناگاه مردی با هیبت از در درآمد چنانکه هیچ کس را از خشم و خدم زهره نبود که گوید تو کیستی، جمله را زبانها بگلو فرو شد، همچنان می آمد تا پیش تخت، ابراهیم گفت چه میخواهی. گفت در این رباط فرو می آیم. گفت این رباط نیست سرای من است تو دیوانهء. گفت این سرای پیش از این از آن کی بود. گفت از آن پدرم. گفت پیش از آن. گفت از آن پدر پدرم. گفت پیش از آن. گفت از آن فلان کس. گفت پس رباط این بُود که یکی می آید و یکی میگذرد. این بگفت و ناپدید شد و او خضر علیه السلام بود. سوز و آتش جان ابراهیم  زیاده شد، و دردش بر درد بیفزود.

+ نوشته شده در ساعت 23:26;  توسط عاشق شهادت;  | 

 

 

 

امام صادق علیه السلام فرمودند:

زیاد گریه کنندگان ۵ نفر بودند: آدم ٬ یعقوب ٬ یوسف ٬ فاطمه سلام الله علیه ٬ امام زین العابدین (ع)

اما آدم به علت دوری از بهشت چنان گریست که اثر اشک همچون رودخانه در گونه هایش نمایان شد .

اما یعقوب در فراق یوسف به اندازه ای گریست که چشمش از دست رفت تا جایی که به او گفته شد (( به خدا این چنین که تو از یوسف یاد می کنی یا ناتوان می شوی و یا از بین خواهی رفت ))

 اما یوسف برای یعقوب چنان گریست که اهل زندان از گریه های او به ستوه آمدند و گفتند(( یا شب گریه کن و روز ساکت باش و یا روز گریه کن و شب ساکت باش)) آنان بر یکی از اینها سازش کردند.

اما فاطمه در فراق رسول خدا چنان گریه کرد که از گریه ی او اهل مدینه به ستوه آمدند پس به او گفتند :((ما را با گریه های زیادت رنجاندی)) آن مظلومه مجبور شد بر سر قبور - قبور شهدا -رود آنجا چنان می گریست تا خواسته اش برآورده می شد و بر می گشت.

 و اما امام زین العابدین در فراق امام حسین علیه السلام بیست یا چهل سال(تردید راوی) گریه کرد تا جایی که چون غذا مقابل وی می نهادند گریه می کرد تا اینکه خادمش گفت: فدایت گردم پسر رسول خدا ٬ می ترسم که تو از بین بروی . فرمودند من شِکوه ی غم و اندوه خود را به پیشگاه خدا عرضه می کنم و از جانب خدا چیزی می دانم که شما نمی دانید ٬ من هر گاه خاطره ی کشته شدن فرزندان فاطمه را به یاد می آورم بغض گلویم را می گیرد.

 

+ نوشته شده در ساعت 10:33;  توسط عاشق شهادت;  | 

 

 

دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند

ما از گوشه ای بامی که پریدیم پریدیم

+ نوشته شده در ساعت 8:45;  توسط عاشق شهادت;  | 

 

 

به کجا می روی صبر کن

صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو

یا که دل از دیدن تو سیر شود بعد برو

ای کبوتر به کجا قدر دگر صبر بکن

آسمان پای پرت پیر شود بعد برو

تو اگر گریه کنی بغض من ٬ می شکند

خنده کن عشق نمک گیر شود بعد برو

یک نفر حسرت لبخند تو را می خورد

صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو

خواب دیدی شبی از راه سوارت آمد

باش نازنین خواب تو تعبیر شود بعد برو.

+ نوشته شده در ساعت 8:42;  توسط عاشق شهادت;  | 

 

 

شاکیان

 

کمتر بترس ٬ بیشتر امیدوار باش:

کمتر ناله کن ٬ بیشتر نفس بکش:

کمتر حرف بزن بیشتر بگو:

کمتر متنفر باش ٬ بیشتر عشق بورز

و در این صورت است که تمامی چیزهای خوب جهان از آن تو خواهد بود

(لاادری)

بزرگترین کشف نسل من آن است که انسان با تغییر شیوه نگرش خود می تواند زندگیش را تغییر دهد.

(ویلیام جیمز)

چیزها تغییر نمی کنند. شیوه ی نگرش ما تغییر می کند.

(کارلوس کاستاندا)

اگر خانه یتان آتش گرفته ٬ خودتان را با آن گرم کنید.

(ضرب المثل اسپانیایی)

وزندگی چیزی جز آنچه که ما در ذهن خود از آن می سازیم ٬نیست٬ همیشه چنین بوده ٬ همیشه چنین خواهد بود.

(موزز مادر بزرگ

+ نوشته شده در ساعت 12:29;  توسط عاشق شهادت;  | 

 

 

به "بهلول" گفتند:

تا کی می خواهی در جنون باشی؟ قدری به خود آی و راه عقل پیش گیر.

  گفت: این روزها به دنبال عقل رفتن بسیار جنون می خواهد!!!!

                              

+ نوشته شده در ساعت 9:45;  توسط عاشق شهادت;  | 

 

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

یا الله یا محمد  یا علی  یا فاطمه  یا حسن  یا حسین

یا علی یا محمد یا جعفر ، یا موسی ، یا علی یا محمد

یا علی یا حسن یا مهدی (عج)

 

 و تو ای ولی مان یا روح الله و شما ای پیروان صادق شهیدان

          خدایا چگونه وصیتنامه بنویسم در حالیکه سراپا گناه و معصیت و سراپا تقصیر و نافرمانیم ، گرچه از رحمت و بخشش تو نا امید نیستم ولی ترسم از این است که نیامرزیده از دنیا بروم می ترسم رفتنم خالص نباشد و پذیرفته درگاهت نشوم . یا رب العفو . خدایا نمیرم در حالیکه از ما راضی نباشی ای وای که سیه روی خواهم بود . خدایا چقدر دوست داشتنی و پرستیدنی هستی هیهات نفهمیدم ...


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در ساعت 8:53;  توسط عاشق شهادت;  | 

 

 

 

زندگی نامه  و حکایتهای حضرت آیت الله قاضی

ولادت


 

حاج سید علی آقا قاضی فرزند حاج سید حسین قاضی است. ایشان در سیزدهم ماه ذی الحجة الحرام سال 1282هـ.ق. از بطن دختر حاج میرزا محسن قاضی، در تبریز متولد شد ...


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در ساعت 8:40;  توسط عاشق شهادت;  | 

 

آن را نمی توانم این را نمی خواهم

در زمان بايزيد بسطامى، كافرى در شهر مى‏زيست . همسايگان وى، پيوسته او را به اسلام دعوت مى كردند و او همچنان بر آيين خود، پاى مى‏فشرد. روزى همسايگان، همگى گرد او جمع شدند و گفتند: (( بر ما است كه خير تو گوييم و براى تو خير خواهيم. بدان كه اسلام، آخرين دين است و هر كه نه بر اين آيين است، گمراه است . تو را چه مى‏شود كه دعوت ما را پاسخ نمى‏گويى و بر دين خود مانده‏اى .))
گفت: (( بارها انديشيده‏ام كه به دين شما روى آورم؛ ولى هر بار كه چنين قصدى مى‏كنم، باز پشيمان مى‏شوم.))
گفتند: ((چيست كه تو را از آن نيت خير باز مى‏گرداند؟ )) گفت: (( هر بار پيش خود مى‏گويم اگر مسلمانى، آن است كه بايزيد دارد، من نتوانم، و اگر آن است كه شما داريد، نخواهم.)) -

برگرفته از: مولوى، مثنوى معنوى، دفتر پنجم

ترس از قیامت

از زمخشرى و نيشابورى نقل كرده اند كه يكى از اخيار بچه اش را بمكتب فرستاده بود پسر غير مكلّف يكروز برگشت وقتى آمد منزل پدر ديد اين پسر غير بالغ مريض شده شكستگى و انكسارى برايش پيدا شده است بالاءخره از پسر پرسيد چطور شده آيا پيش آمدى شده ؟
گريان گفت امروز در مكتب خانه اين آيه را بما ياد داده اند وَ اتَّقُوا يوُما يَجْعَلَ الْوِلْدانْ شَيْبا بترسيد از آن روزى كه بچه را پير مى كند اين ترس مرا گرفته است و اى اين چه روزى است ؟!
بالاءخره بچّه تب كرد طاقت نياورد عاقبت هم از هول و دلهره از دنيا رفت . پدرش گريه مى كرد مى گفت بچه جان بايد پدر پيرت از غصّه بميرد كه سر تا پايش گناه است .
خوش بسعادتت اى بچه پيش از اينكه مثل پدرت بدبخت و آلوده شوى و قساوت دل پيدا كنى از اينجا رفتى

+ نوشته شده در ساعت 22:33;  توسط عاشق شهادت;  | 

 

 

مي خواستم شمع باشم

" هميشه مي خواستم که شمع باشم ، بسوزم ، نور بدهم و نمونه اي از مبارزه و کلمه حق و مقاومت در مقابل ظلم باشم . مي خواستم هميشه مظهر فداکاري و شجاعت باشم و پرچم شهادت را در راه خدا به دوش بکشم. مي خواستم در درياي فقرغوطه بخورم و دست نياز به سوي کسي دراز نکنم. مي خواستم فرياد شوق و زمين وآسمان را با فداکاري و آسمان پايداري خود بلرزانم. مي خواستم ميزان حق و باطل باشم و دروغگويان ومصلحت طلبان و غرض ورزان را رسوا کنم. مي خواستم آنچنان نمونه اي در برابر مردم به وجود آورم که هيچ حجتي براي چپ و راست نماند، طريق مستقيم روشن و صريح و معلوم باشد، و هر کسي در معرکه سرنوشت مورد امتحان سخت قرار بگيرد و راه فرار براي کسي نماند..."
در سرزمين کفر ، تو بودي

" خدايا مي داني که در زندگي پرتلاطم خود، لحظه اي تو را فراموش نکردم.همه جا به طرفداري حق قيام کرده ام. حق را گفته ام. از مکتب مقدس تو در هر شرايطي دفاع کرده ام. کمال و جمال و جلال تو را به همه مخالفان و منکران وجودت عرضه کرده ام و از تهمت ها و بدگويي ها و ناسزاهاي آنها ابا نکردم. در آن روزگاري که طرفداري ازاسلام به ارتجاع و به قهقراگري تعبير مي شد و کمتر کسي جرأت مي کرد که از مکتب مقدس تو دفاع کند، من در همه جا، حتي در سرزمين کفر، علم اسلام را بر مي افراشتم و با تبليغ منطقي و قوي خود، همه مخالفين را وادار به احترام مي کردم و تو اي خداي بزرگ! خوب مي داني که اين فقط بر اساس اعتقاد و ايمان قلبي من بود و هيچ محرک ديگري جز تو نمي توانست داشته باشد."
تو مرا عشق کردي

" خدايا تو مرا عشق کردي که در قلب عشاق بسوزم. تو مرا اشک کردي که در چشم يتيمان بجوشم. تو مرا آه کردي که از سينه بينوايان و دردمندان به آسمان صعود کنم. تو مرا فرياد کردي که کلمه حق را هر چه رساتر برابر جباران اعلام نمايم. تو مرا در درياي مصيبت و بلا غرق کردي و در کوير فقر و حرمان تنهايي سوزاندي. خدايا تو پوچي لذات زودگذر را عيان نمودي، تو ناپايداري روزگار را نشان دادي. لذت مبارزه را چشاندي. ارزش شهادت را آموختي."
سوگند

" خدايا به آسمان بلندت سوگند، به عشق سوگند، به شهادت سوگند، به علي سوگند، به حسين سوگند، به روح سوگند، به بي نهايت سوگند، به نور سوگند، به درياي وسيع سوگند، به امواج روح افزا سوگند، به کوههاي سر به فلک کشيده سوگند، به شيپور جنگ سوگند، به سوز دل عاشقان سوگند، به فداييان از جان گذشته سوگند، به درد دل زجرکشيده گان سوگند، به اشک يتيمان سوگند، به آه جانسوز بيوه زنان سوگند، به تنهايي مردان بلند سوگند که من عاشق زيبائيم. چه زيباست همدردعلي شدن، زجر کشيدن، از طرف پست ترين جنايتکاران تهمت شنيدن، از طرف کينه توزان بي انصاف نفرين شنيدن، چه زيباست در کنار نخلستان هاي بلند در نيمه هاي شب، سينه داغدار را گشودن و خروشيدن و با ستارگان زيباي آسمان سخن گفتن، چه زيباست که دراين موهبت بزرگ الهي که نامش غم و درد است، شيعه تمام عيارعلي شدن."

+ نوشته شده در ساعت 9:43;  توسط عاشق شهادت;  | 

 

 

عاقبت به خیر شدن مرحوم طیّب در اثر صفاتی بود از جمله

۱) به مردم پول می داد که بروند سرمایه قرار دهند و کاسبی کنند

۲) به ناموس خیلی اهمیت می داد. اگر تازه واردی در یک محله به طیّب می گفت: "خانواده من غریبند" فوری به دارو دسته اش می گفت بروید آنجا را قرق کنید اگر کسی به دیوار خانه ی آنها نگاه کرد چشمش را در آورید.

۳) زن علویّه ای به همراه بچه هایش دچار مشکل و بی خانمانی شدند. مرحوم طیّب آنها را در شب به خانه ی خواهرش برد و فردا یک خانه برای شان خرید

۴) دستگاههاي امنيتي رژيم شاه به قصد گرفتن اعتراف به دروغ او را تحت فشار شكنجه قرار مي دهند تا اقرار كنند كه از «خميني» پول گرفتنه اند تا حادثه پانزده خرداد را بوجود آورند. تا برمبناي اين اعترافات دروغ، حضرت امام را متهم كنند و اين اعترافات دروغ مبناي آزادي آنها باشد.
اما اين شهيد برحسب غيرت مردانگي خود و آزادمنشي و آزاده بودنشان از جوخه دار استقبال كرد و زير بار اين حرف زور رژيم نرفت. طيب حاج رضايي به بعضي از دوستان سابقش و نيز به مزدوران رژيم كه «خير خواهانه»! او را نصيحت مي كردند كه «يك كلمه بگو و جان خود را خلاص كن!» با كمال صراحت پاسخ گفت:« من در زندگي خلاف هاي زيادي كرده ام ولي هرگز حاضر نيستم به خاطر چند صباحي بيشتر زيستن دامان مرجع تقليدي را لكه دار سازم. من در 28 مرداد پول گرفتم و كودتا راه انداختم، نه در 15 خرداد» او تسليم و ثابت قدم به سوي چوبه اعدام گام برداشت.

+ نوشته شده در ساعت 10:41;  توسط عاشق شهادت;  | 

 

 

 

آموخته ام که: عشق مرکب حرکت است نه مقصد حرکت

آموخته ام که: این عشق است که زخمها را شفا می دهد، نه زمان

آموخته ام که: بهترین کلاس درس دنیا کلاسی است که زیر پای خلاق ترین فرد (خالق یکتا) است

آموخته ام که: مهم بودن خوب است ، ولی خوب بودن ازآن مهمتر.

آموخته ام که: تنها اتفاقات کوچک زندگی است که زندگی را تماشایی می کند

آموخته ام که: خداوند متعال همه چیز را در یک روز نیافرید،س چطور من همه چیز را در یک روز بدست آورم

آموخته ام که: چشم پوشی از حقایق آنها را تغییر نمی دهد.

آموخته ام که:در جست وجوی محبت و خوشبختی زمانی برای تلف کردن وجود ندارد.

آموخته ام که: اگر در ابتدا موفق نشدم با شیوه ای جدیدتر دوباره بکوشم

آموخته ام که: موفقیت یک تعریف دارد "باور داشتن موفقیت"

آموخته ام که: تنها کسی مرا شاد می کند که می گوید تو مرا شاد کردی

آموخته ام که: گاهی مهربان بودن بسیار مهمتر از درست بودن است

آموخته ام که: هرگزنباید به هدیه ای که از طرف کودکی داده می شود نه گفت.

آموخته ام که: در آغوش داشتن کودکی به خواب رفته ، یکی از آرامش بخش ترین حس های دنیا را درون آدمی بیدار می کند

آموخته ام که: زندگی مثل طاقه پارچه است هر چه به انتها نزدیکتر می شود، سریعتر می گذرد

آموخته ام که: باید شکرگزار باشیم که خدا هر آنچه را که می طلبیم،به ما نمی دهد.

آموخته ام که: وقتی نوزادی انگشت کوچکتان را در مشت کوچکش می گیرد، در واقع شما را به اسارت زندگی می کشد

آموخته ام که: هر چه زمان کمتری داشته باشیم کارهای بیشتری انجام می دهیم

آموخته ام که: همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمکش نیستم ،دعا کنم

آموخته ام که: زندگی جدی است ولی ما نیاز به دوستی داریم که لحظه ای با اوازجدی بودن دور باشیم

آموخته ام که: تنها چیزی که یک شخص می خواهد فقط دستی است برای گرفتن دست او و قلبی برای فهمیدنش

آموخته ام که: لبخند ارزانترین راهی است که می توان با آن نگاه را وسعت بخشید

آموخته ام که: باد با چراغ خاموش کاری ندارد

آموخته ام که: به چیزی که دل ندارد نباید دل بست.

آموخته ام که: خوشبختی جستن آن است نه پیدا کردن آن.

+ نوشته شده در ساعت 8:55;  توسط عاشق شهادت;  |