
البلاء للولاء
نقل است اثاثیه منزل مرحوم آقای قاضی رضوان الله تعالی علیه را بیرون ریخته بودند! فرموده بودن:
«خدا خیال کرده ما هم آدمیم» (یعنی این لطف خداست که شامل حالم شده)
خدا را می شناسی؟
دیوانه ای را گفتند: خدا را می شناسی؟
گفت چگونه نشناسم کسی را که مرا گرسنه و برهنه نگاه داشت و عقل را از من گرفت و مرا بدبخت کرد
تنها
من در این گوشه که از دنیا بیرون است
آسمانی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست
آنچه می بینم دیوارست
آه ، این سخت ِ سیاه
آن چنان نزدیک است
که چو بر می کشم از سینه نفس
نفسم را بر می گرداند
ره چنان بسته که پروازِ نگه
در همین یک قدمی می ماند
کورسویی ز چراغی رنجور
قصه پرداز ِ شبِ ظلمانی ست
نفسم می گیرد
که هوا هم اینجا زندانی ست
هر چه با من اینجاست
رنگ ِ رخ باخته است
ابتهاج

1) بخندید.
2)شانه ای پیدا کنید و به آن تکیه دهید
3)دست نوازش بر پشت کسی بکشید.
4) کسی را به طور غیر مترقبه ببوسید و یا در آغوش بکشید
5) به وقت دلتنگی سوت بزنید
6)بگویید "صبح بخیر" حتی اگر به راستی صبح نیست
7) کارت ((من به فکر تو هستم)) بفرستید
8) به جای نصیحت کسی ، کمکش کنید تا برای گرفتاری خود راه حلی پیدا کند
9) در رویای دیگران سهیم باشید.
10)شخص محزونی را دلگرم و تشویق کنید.
11)کسی را به هنگام ریزش باران زیر چترتان بگیرید
12)"دوستت دارم " را نخست شما ادا کنید این دو کلمه را همیشه و همواره بر زبان برانید.
13) روی مسایل فکر کنید.
14) گوش بدهید.
هانوک و ملادی مک کارتی

روزی" روبرت دو ونسنزو" گلف باز بزرگ آرژانتینی پس از بردن مسابقه و دریافت چک قهرمانی لبخند بر لب در مقابل دوربین خبرنگاران وارد رختکن باشگاه می شود تا آماده رفتن شود پس از ساعتی او داخل پارکینگ شد و تک وتنها به طرف ماشینش می رفت که زنی به وی نزدیک می شود زن پیروزیش را به او تبریک می گویدو سپس عاجزانه می افزاید که پسرش به خاطر ابتلا به بیماری سخت مشرف به مرگ است و او قادر به پرداخت حق ویزیت دکتر و هزینه ی بالای بیمارستان نیست.
دو ونسنزو تحت تأثیر حرف های زن قرار می گیرد قلمی از جیبش بیرون می آورد چک مسابقه در وجه وی چشت نویس می کند و در حالی که آن را توی دست زن می فشارد می گوید:(برای فرزندتان سلامتی و روزهایی خوش آرزو می کنم)
یک هفته بعد دو ونسنزو در یک باشگاه روستای مشغول صرف ناهار بود که یکی از مدیران عالیرتبه ی انجمن گلف بازان حرفه ای به میز او نزدیک می شود و می گوید:(می خواستم به اطلاعتان برسانم که آن زن یک کلاهبردار است او نه تنها بچه مریض و مشرف به مرگ ندارد بلکه ازدواج هم نکرده . او شما را فریب داده دوست عزیز.)
دوونسنزو می پرسد:((منظورتان این است که مریضی یا مرگ هیچ بچه ای در میان نبوده است.))
((بله کاملاً همین طور است))
دوونسنزو می گوید:(( در این هفته این بهترین خبری است که شنیدم ))
نقل از سوپ جوجه برای روح

نور مستقیم
چرا جبهه از شهر بهتر است؟ به خاطر اینکه جبهه درست روبه خداست نور خدا عمودی به جبهه می تابد شهر، مثل اول صبح و یا مثل آخر غروب است ، نور خدا اگر بتابد ، به گوشه ای می تابد همچون مسجد، جبهه مثل وسط روز است نور خدا آنجاست. آدمی که زمستان سردش می شود از توی اتاق می آید سینه کش آفتاب. جبهه هم سینه کش آفتاب است آفتاب نور خداست . قسمتهای خط مقدم جبهه ، درست وسط روز است تابش نور و توجه الهی در منتهای قدرت گرمی خودش است یک خاکریز آن طرف تر مثل ساعت یک بعداز ظهر است یک خاکریز عقب تر همین طور نور کمتر است در وقت عملیاتها درست روز آفتابی تند است آن وقت شما را می آورد مقابل این آفتاب تا پخته و زنده بشوی و از برکت نور جبهه موجودات زنده در وجود تو به وجود بیاید نور خدا که به جبهه می تابد آنوقت در انسان غیرت زنده تر می شود.
برگرفته از کتاب مثلها و پندهای ( آیت الله حائری شیرازی )
د
چه امید عبثی به مترسک
که بیاید سر جالیزام را
بهتر آن است
که خود برخیزم

حضرت امیر (ع) می فرماید:
آن که به استقبال آینده می رود بیناترین است وآن که به آینده پشت می کند سرانجام سرگردان می ماند
اگر چیزی هست که اندیشیدنی و واقعاْ مهم باشد آینده است گذشته گذشته است هرچند که نباید به سادگی فراموش شود چون گذشته نیز حاوی تجربه ها و نکاتی است که جهت برنامه ریزی برای آینده مورد نیاز خواهد بود و حال نیز لحظه ای گذراست که تردستانه از چنگ ما می گریزد. رویاها ایده ها و اندیشه های گوناگونی که طرح ذهنی ما را در این لحظه می سازند و هرآنچه که در زمان حال از ما سر می زند همه و همه آینده را نشانه گرفته اند و آثار و پیامدهای خوشایند یا برآینده ،شیرین ، تلخ و فرصت ساز و فرصت سوز خود را در آینده نشان خواهند داد.
چه بسا افرادی که گذشته درخشانی داشته اند و دارای تمدن یا پیشرفت عظیمی در گذشته داشته اند ولی با یک تصمیم قاتل آینده شده اند و نه تنها عاقبت به خیر نشده اند که گاه آینده یک خانواده ،سازمان ، ملت و شاید بشریت را ترور کرده اند و باعث عقب ماندن از غافله علم و تکنولوژی شده اند تخریب آینده ی دیگران امری است که به سادگی قابل توجیه یا جبران باشد از این رو همه کسانی که پندارها و کردارهایشان چه مستقیم و چه غیر مستقیم برآینده ی دیگران تأثیر می گذارند- رهبران ، استادان ، روزنامه نگاران... باید هوشیار باشند . ادامه دارد...

ابتهاج
نه ، هراسی نیست
من هزاران بار
تیرباران شده ام
و هزاران بار
دل ِ زیبای مرا از دار آویخته اند
و هزاران بار
با شهیدان ِ تمام ِ تاریخ
خون ِ جوشان ِ مرا
به زمین ریخته اند
سرگذشت ِ دل ِ من
زندگی نامه ی انسان است
که لبش دوخته اند
زنده اش سوخته اند
و به دارش زده اند
راز ِ سرسبزی ِ حلاج این است :
ریشه در خون شستن
باز از خون رُستن
در ویتنام هزاران بار
زیر ِ تیغ ِ جلاد
زخم برداشته ام
وندر آن آتش و خون
باز چون پرچم ِ فتح
قامت افرشته ام
سال ها پیش ، مرا با کیوان کشتند
شاه هر روز مرا می کشت
و هنوز
دست ِ شاهانه دراز است پی ِ کشتن من
هم از آن دست ِ پلید است که در خوزستان
در هویزه ، بستان ، سوسنگرد
این چنین در خون آغشته شدم
و همین امروز
با مسلمانان ِ جوانی که خط ِ پشت ِ لبش
تازه سبزی می زد کشته شدم
نه ، هراسی نیست
خون ِ ما راه ِ دراز ِ بشریت راگلگون کرده ست
دست ِ تاریخ ، ظفرنامه ی انسان را
زیب ِ دیباچه ی خون کرده ست
آری ، از مرگ هراسی نیست
مرگ ِ در میدان این آرزوی هر مرد است
من دلم از دشمن کام شدن می سوزد
مرگ ِ با دشنه ی دوست ؟
دوستان ! این درد است
نه ، هراسی نیست
پیش ِ ما ساده ترین مسئله ای مرگ است
مرگ ِ ما سهل تر از کندن ِ یک برگ است
من به این باغ می اندیشم
که یکی پشت ِ درش با تبری تیز کمین کرده ست
دوستان گوش کنید
مرگ ِ من مرگ ِ شماست
مگذارید شما رابکشند
مگذارید که من بار ِ دگر
در شما کشته شوم


